#کتاب_امثال_فصل_شانزدهم
1تدبیرهای دل از آنِ انسان است، اما پاسخ زبان از جانب خداوند میآید.
2همۀ راههای انسان در نظر وی پاک مینماید، اما خداوند است که انگیزهها را میآزماید.
3کارهای خویش را به خداوند بسپار که تدبیرهایت استوار خواهد شد.
4خداوند هر چیز را برای هدفش ساخته است، شریران را نیز برای روز بلا.
5خداوند از هر که دلش متکبر باشد کراهت دارد، یقین دان که چنین کس بیسزا نخواهد ماند.
6از محبت و امانت، تقصیر کفاره میشود، از ترسِ خداوند، آدمی از بدی اجتناب میکند.
7آنگاه که راههای انسان خداوند را خشنود سازد، حتی دشمنانش را نیز به صلح با او وا میدارد.
8دارایی اندک با پارسایی، بِه از عایدیِ فراوان با بیانصافی.
9دل آدمی به راههایش میاندیشد، اما خداوند است که قدمهایش را استوار میسازد.
10لبهای پادشاه چون صاحب وحی سخن میگوید، و دهانش به عدالت خیانت نمیورزد.
11میزان و ترازوهای درست از آنِ خداوند است، همۀ وزنههای کیسه، ساختۀ اوست.
12پادشاهان از شرارت کراهت دارند، زیرا تخت سلطنت از پارسایی استوار میماند.
13خشنودی پادشاهان نصیب لبهای راستگوست، آنان راستگویان را دوست میدارند.
14غضب پادشاه پیک مرگ است، اما مرد حکیم آن را فرو مینشاند.
15روی خندان پادشاه، به منزلۀ حیات است، خشنودی او، ابر بارانزای بهاری.
16کسب حکمت چه بسیار نیکوتر از طلاست، و کسب فهم، گزیدهای بِه از نقره!
17شاهراه صالحان از بدی به دور میماند؛ آن که مراقب راه خویش است، مراقب جان خویش است.
18غرور پیشروِ نابودی است، و دل متکبر پیشروِ لغزش.
19افتادگی با افتادگان، بِه از تقسیم غنیمت با متکبران.
20آن که در مَثَل تأمل کند کامیاب خواهد شد، آن که بر خداوند توکل کند مبارک خواهد بود.
21دانادل فهیم خوانده میشود، و زبان شیرین آموزش را رواج میدهد.16:21 یا: «زبان شیرین قدرت مُجابکنندگی انسان را فزونی میبخشد».
22عقل برای دارندهاش چشمۀ حیات است، اما تأدیب احمقان، حماقت است.16:22 یا: «اما حماقتِ احمقان تأدیب ایشان است».
23دل شخص حکیم زبانش را عاقل میگرداند، لبهای او آموزش را رواج میدهد.
24شانۀ عسل است سخنان دلپذیر، شیرین برای جان و شفابخشِ استخوان.
25پیش روی هر کس راهی هست که در نظرش درست مینماید، اما عاقبت به مرگ میانجامد.
26اشتهای کارگر برایش کار میکند، گرسنگی، او را به پیش میراند.
27شخص رذل نقشههای پلید میکشد، سخنان او همچون آتش میسوزاند.
28شخص منحرف تخم نزاع میپاشد، سخنچین بین دوستانِ نزدیک جدایی میافکند.
29خشونتکاران همقطار خود را اغوا میکنند، و او را به راهی که نیکو نیست، میکشانند.
30آن که چشمک میزند، نقشههای منحرف در سر دارد، آن که لب وَر میچیند، شرارت را به انجام میرساند.
31موی سفید تاج جلال است که در طریق پارسایی به دست میآید.
32شخصِ دیرخشم از دلاور بهتر است، و آن که بر نَفْس خود مسلط باشد از فاتح شهر، برتر.
33قرعه بر زمین (16:33 در عبری: ”دامن“.) افکنده میشود، اما تمامی حکم آن از جانب خداوند میآید.
Sunday, 14 July 2019
#کتاب چشم دل بگشا
⭕️ اگر موهبت دلخواهتان به سرعت پدیدار نمی شود، بدانید که در وقت خدا به سراغتان خواهد آمد.
شاید مردمان و رویدادهای تازه ایی که باید به طرح الهی زندگیتان بپیوندند، هنوز به لحظه پختگی و آمادگی کامل نرسیده اند. بگذارید همه چیز با نظم الهی به پیش برود.
شاید مردمان و رویدادهای تازه ایی که باید به طرح الهی زندگیتان بپیوندند، هنوز به لحظه پختگی و آمادگی کامل نرسیده اند. بگذارید همه چیز با نظم الهی به پیش برود.
پس آرام گیرید و بدانید که طرح الهی خدا در زندگیتان در زمان کامل او متجلی خواهد شد.
کاترین پاندر/کتاب چشم دل بگشا
پناه و دژ من خداست
#کتاب_مزامیر_فصل_نود_و_یکم
عنوان: پناه و دژ من خداست
1آن که در مخفیگاه آن متعال قرار گزیند، زیر سایۀ قادر مطلق (91:1 در عبری: ”شَدّای“.) به سر خواهد برد.
2دربارۀ خداوند میگویم (91:2 یا: «خواهد گفت».) : «اوست پناه من و دژ من، خدای من که بر او توکل دارم.»
3بهیقین، اوست که تو را از دام صیاد خواهد رهانید و از طاعون مرگبار.
4او تو را با پرهای خویش خواهد پوشانید، و زیر بالهایش پناه خواهی گرفت؛ امانت وی، تو را سِپَرِ محافظ خواهد بود.
5از خوف شب نخواهی ترسید، و نه از تیری که در روز میپرد؛
6از طاعونی که در تاریکی راه میرود، بیم نخواهی داشت و نه از وبایی که در نیمروز هلاک میسازد.
7گرچه هزار تن در کنار تو فرو افتند، و ده هزار بر جانب راست تو، اما به تو نزدیک هم نخواهد آمد.
8تنها با چشمانت خواهی نگریست و سزای شریران را خواهی دید.
9چون خداوند را پناهگاه خویش گردانیدهای، و آن متعال را مأوای خود ساختهای،
10هیچ بدی بر تو واقع نخواهد شد و هیچ بلا نزدیک خیمۀ تو نخواهد آمد.
11زیرا فرشتگانش را دربارۀ تو فرمان خواهد داد تا در همۀ راههایت، نگاهبان تو باشند.
12آنها تو را بر دستهایشان خواهند گرفت مبادا پایت را به سنگی بزنی.
13بر شیر و افعی گام خواهی نهاد؛ شیر جوان و اژدها را پایمال خواهی کرد.
14خداوند میفرماید: «چون مرا دوست میدارد، او را خواهم رهانید؛ و چون نام مرا میشناسد، از او محافظت خواهم کرد.
15او مرا خواهد خواند و من او را اجابت خواهم کرد؛ در تنگی با وی خواهم بود؛ او را خواهم رهانید و عزّت خواهم بخشید.
16به عمر دراز، او را سیر خواهم کرد و نجات خویش را به او نشان خواهم داد.»
عنوان: پناه و دژ من خداست
1آن که در مخفیگاه آن متعال قرار گزیند، زیر سایۀ قادر مطلق (91:1 در عبری: ”شَدّای“.) به سر خواهد برد.
2دربارۀ خداوند میگویم (91:2 یا: «خواهد گفت».) : «اوست پناه من و دژ من، خدای من که بر او توکل دارم.»
3بهیقین، اوست که تو را از دام صیاد خواهد رهانید و از طاعون مرگبار.
4او تو را با پرهای خویش خواهد پوشانید، و زیر بالهایش پناه خواهی گرفت؛ امانت وی، تو را سِپَرِ محافظ خواهد بود.
5از خوف شب نخواهی ترسید، و نه از تیری که در روز میپرد؛
6از طاعونی که در تاریکی راه میرود، بیم نخواهی داشت و نه از وبایی که در نیمروز هلاک میسازد.
7گرچه هزار تن در کنار تو فرو افتند، و ده هزار بر جانب راست تو، اما به تو نزدیک هم نخواهد آمد.
8تنها با چشمانت خواهی نگریست و سزای شریران را خواهی دید.
9چون خداوند را پناهگاه خویش گردانیدهای، و آن متعال را مأوای خود ساختهای،
10هیچ بدی بر تو واقع نخواهد شد و هیچ بلا نزدیک خیمۀ تو نخواهد آمد.
11زیرا فرشتگانش را دربارۀ تو فرمان خواهد داد تا در همۀ راههایت، نگاهبان تو باشند.
12آنها تو را بر دستهایشان خواهند گرفت مبادا پایت را به سنگی بزنی.
13بر شیر و افعی گام خواهی نهاد؛ شیر جوان و اژدها را پایمال خواهی کرد.
14خداوند میفرماید: «چون مرا دوست میدارد، او را خواهم رهانید؛ و چون نام مرا میشناسد، از او محافظت خواهم کرد.
15او مرا خواهد خواند و من او را اجابت خواهم کرد؛ در تنگی با وی خواهم بود؛ او را خواهم رهانید و عزّت خواهم بخشید.
16به عمر دراز، او را سیر خواهم کرد و نجات خویش را به او نشان خواهم داد.»
کشیش میکائیلیان
۱۱تیر ۱۳۷۳ -۲ژوئیه ۱۹۹۴:اسقف میکائیلیان بهشهادت رسید
روز ۱۱تیر سال ۱۳۷۳روزنامههای حکومتی خبر از کشف جسد اسقف تاتائوس میکائیلیان رئیس شورای کشیشان پروتستان ایران دادند.
این ترور ناجوانمردانه که توسط ماموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی انجام گرفته بود بهدنبال ربودن اسقف میکائیلیان در روز ۸تیر در تهران صورت گرفت.
اسقف میکائیلیان ۶۲ساله و جانشین کشیش هوسپیانمهر، رئیس پیشین شورای کشیشان پروتستان ایران شده بود که سال قبل از آن توسط پاسداران خمینی بهقتل رسیده بود.
اتاق فرمان جمهوی اسلامی با یک صحنهسازی مبتذل سعی کرد این جنایت فجیع را بهگردن مجاهدین خلق بیاندازد.روز ۱۳آذر سال ۱۳۷۷اکبر گنجی طی مقالهیی در روزنامه آریا اعلام کرد:
وزارت اطلاعات، کشیشان مسیحی را که نظام سیاسی ما را قبول نداشتند، بهقتل رساند و به ”گردن مجاهدین“ انداخت. استدلال وزارت اطلاعات این بود که این کار، ”ما را از روحانیان و کشیشان مسیحی خلاص و در ضمن سازمان مجاهدین را بیآبروتر میکرد.
✝️ @mohabatnews
روز ۱۱تیر سال ۱۳۷۳روزنامههای حکومتی خبر از کشف جسد اسقف تاتائوس میکائیلیان رئیس شورای کشیشان پروتستان ایران دادند.
این ترور ناجوانمردانه که توسط ماموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی انجام گرفته بود بهدنبال ربودن اسقف میکائیلیان در روز ۸تیر در تهران صورت گرفت.
اسقف میکائیلیان ۶۲ساله و جانشین کشیش هوسپیانمهر، رئیس پیشین شورای کشیشان پروتستان ایران شده بود که سال قبل از آن توسط پاسداران خمینی بهقتل رسیده بود.
اتاق فرمان جمهوی اسلامی با یک صحنهسازی مبتذل سعی کرد این جنایت فجیع را بهگردن مجاهدین خلق بیاندازد.روز ۱۳آذر سال ۱۳۷۷اکبر گنجی طی مقالهیی در روزنامه آریا اعلام کرد:
وزارت اطلاعات، کشیشان مسیحی را که نظام سیاسی ما را قبول نداشتند، بهقتل رساند و به ”گردن مجاهدین“ انداخت. استدلال وزارت اطلاعات این بود که این کار، ”ما را از روحانیان و کشیشان مسیحی خلاص و در ضمن سازمان مجاهدین را بیآبروتر میکرد.
✝️ @mohabatnews
مزامیر ۹۲
#مزامیر_فصل_نود_و_دوم
عنوان:اعمال تو چه عظیم است، مزمور. سرودی برای شَبّات.
1چه نیکوست خداوند را ستودن، و در وصف نام تو، ای متعال، سراییدن؛
2بامدادان محبت تو را اعلام کردن، و شامگاهان وفاداری تو را،
3با نوای بربطِ دهتار و نغمۀ چنگ.
4زیرا که تو ای خداوند، مرا به کارهایت شادمان ساختهای؛ پس در وصف اعمال دستهای تو شادمانه میسرایم.
5اعمال تو ای خداوند چه عظیم است، و اندیشههایت چه ژرف!
6مرد وحشی نمیداند و نادان این را درنمییابد
7که هرچند شریران چون علف برویند و بدکاران جملگی بشکفند، برای این است که تا به ابد هلاک گردند؛
8اما تو ای خداوند، تا به ابد متعال هستی!
9زیرا که دشمنانت، ای خداوند، آری دشمنانت، بهیقین نابود خواهند شد، و بدکاران جملگی پراکنده خواهند گشت.
10اما تو شاخ (92:10 ”شاخ“ در اینجا نمادی است از ”قدرت“.) مرا همچون شاخ گاو وحشی برافراشتهای، و روغن تازه بر من فرو ریختهای.
11دیدگانم شکست دشمنانم را دیده است، و گوشهایم خبر سقوط مخالفانِ شریرم را شنیده است.
12پارسا چون درخت خرما خواهد شکفت، و همچون سرو آزاد لبنان نمو خواهد کرد؛
13آنان که در خانۀ خداوند غرس شدهاند، در صحنهای خدای ما خواهند شکفت.
14در پیری نیز میوه خواهند آورد و تر و تازه و سبز خواهند بود،
15تا اعلام کنند که خداوند راست است؛ او صخرۀ من است و در او ذرهای بیانصافی نیست.
عنوان:اعمال تو چه عظیم است، مزمور. سرودی برای شَبّات.
1چه نیکوست خداوند را ستودن، و در وصف نام تو، ای متعال، سراییدن؛
2بامدادان محبت تو را اعلام کردن، و شامگاهان وفاداری تو را،
3با نوای بربطِ دهتار و نغمۀ چنگ.
4زیرا که تو ای خداوند، مرا به کارهایت شادمان ساختهای؛ پس در وصف اعمال دستهای تو شادمانه میسرایم.
5اعمال تو ای خداوند چه عظیم است، و اندیشههایت چه ژرف!
6مرد وحشی نمیداند و نادان این را درنمییابد
7که هرچند شریران چون علف برویند و بدکاران جملگی بشکفند، برای این است که تا به ابد هلاک گردند؛
8اما تو ای خداوند، تا به ابد متعال هستی!
9زیرا که دشمنانت، ای خداوند، آری دشمنانت، بهیقین نابود خواهند شد، و بدکاران جملگی پراکنده خواهند گشت.
10اما تو شاخ (92:10 ”شاخ“ در اینجا نمادی است از ”قدرت“.) مرا همچون شاخ گاو وحشی برافراشتهای، و روغن تازه بر من فرو ریختهای.
11دیدگانم شکست دشمنانم را دیده است، و گوشهایم خبر سقوط مخالفانِ شریرم را شنیده است.
12پارسا چون درخت خرما خواهد شکفت، و همچون سرو آزاد لبنان نمو خواهد کرد؛
13آنان که در خانۀ خداوند غرس شدهاند، در صحنهای خدای ما خواهند شکفت.
14در پیری نیز میوه خواهند آورد و تر و تازه و سبز خواهند بود،
15تا اعلام کنند که خداوند راست است؛ او صخرۀ من است و در او ذرهای بیانصافی نیست.
خداوند پادشاهی میکند
#کتاب_مزامیر_فصل_سی_و_دوم
عنوان: خداوند پادشاهی میکند
1خداوند پادشاهی میکند، او خویشتن را به جلال آراسته است؛ خداوند خود را آراسته است، او کمر خود را به قوّت بسته است. جهان مستحکم است و جنبش نخواهد خورد.
2تخت سلطنت تو از قدیم استوار گشته است، و تو از ازل هستی.
3سیلابها برافراشتهاند، ای خداوند! سیلابها آواز خود را برافراشتهاند، سیلابها خروش خود را برافراشتهاند!
4شکوهمندتر از آواز آبهای بسیار، شکوهمندتر از امواج دریا، شکوهمند است خداوند در عرش برین!
5شهادات تو بینهایت امین است، خداوندا، قدوسیت زیبندۀ خانۀ توست، تا ابدالآباد.
عنوان: خداوند پادشاهی میکند
1خداوند پادشاهی میکند، او خویشتن را به جلال آراسته است؛ خداوند خود را آراسته است، او کمر خود را به قوّت بسته است. جهان مستحکم است و جنبش نخواهد خورد.
2تخت سلطنت تو از قدیم استوار گشته است، و تو از ازل هستی.
3سیلابها برافراشتهاند، ای خداوند! سیلابها آواز خود را برافراشتهاند، سیلابها خروش خود را برافراشتهاند!
4شکوهمندتر از آواز آبهای بسیار، شکوهمندتر از امواج دریا، شکوهمند است خداوند در عرش برین!
5شهادات تو بینهایت امین است، خداوندا، قدوسیت زیبندۀ خانۀ توست، تا ابدالآباد.
گفته های حکیمان
گفتههای حکیمان
17گوش خود فرا داشته، سخن حکیمان را بشنو؛ و به تعلیم من دل بسپار،
18چراکه دلپسند است نگاه داشتن آنها در درونت و آماده داشتن آنها بر لبانت.
19امروز این را به تو آموختم، آری به تو، تا بر خداوند توکل کنی.
20آیا سی مَثَل برایت ننگاشتم، (22:20 یا: «آیا چیزهای ارزنده برایت ننگاشتم».) از مشورت و معرفت،
21تا کلام حقیقی و مطمئن را بر تو معلوم دارم، تا بتوانی کلمات حقیقی را نزد فرستندگان خود باز بری؟
22بینوایان را چون ضعیفند، تاراج مکن و ستمدیدگان را در محکمه لگدمال منما،
23زیرا خداوند به دفاع از حقِ آنها بر خواهد خاست و جان غارتگرانِ آنها را غارت خواهد کرد.
24با مرد تندخو دوستی مکن، و با آن که زود به خشم آید، دمساز مشو،
25مبادا راههای او را بیاموزی و جان خویش را به دام در افکنی.
26از آنان مباش که دست میدهند و ضامن بدهکار میشوند؛
27اگر توان پرداخت نداشته باشی، بسترت را نیز از زیرت برمیگیرند.
28حدود دیرین را که پدرانت قرار دادهاند، جابهجا مکن.
29مردی را که در کارش چیرهدست است، میبینی؟ او در خدمت پادشاهان خواهد بود و نه در خدمت عوام.
17گوش خود فرا داشته، سخن حکیمان را بشنو؛ و به تعلیم من دل بسپار،
18چراکه دلپسند است نگاه داشتن آنها در درونت و آماده داشتن آنها بر لبانت.
19امروز این را به تو آموختم، آری به تو، تا بر خداوند توکل کنی.
20آیا سی مَثَل برایت ننگاشتم، (22:20 یا: «آیا چیزهای ارزنده برایت ننگاشتم».) از مشورت و معرفت،
21تا کلام حقیقی و مطمئن را بر تو معلوم دارم، تا بتوانی کلمات حقیقی را نزد فرستندگان خود باز بری؟
22بینوایان را چون ضعیفند، تاراج مکن و ستمدیدگان را در محکمه لگدمال منما،
23زیرا خداوند به دفاع از حقِ آنها بر خواهد خاست و جان غارتگرانِ آنها را غارت خواهد کرد.
24با مرد تندخو دوستی مکن، و با آن که زود به خشم آید، دمساز مشو،
25مبادا راههای او را بیاموزی و جان خویش را به دام در افکنی.
26از آنان مباش که دست میدهند و ضامن بدهکار میشوند؛
27اگر توان پرداخت نداشته باشی، بسترت را نیز از زیرت برمیگیرند.
28حدود دیرین را که پدرانت قرار دادهاند، جابهجا مکن.
29مردی را که در کارش چیرهدست است، میبینی؟ او در خدمت پادشاهان خواهد بود و نه در خدمت عوام.
امثال ۲۲
#کتاب_امثال_فصل_بیست_و_دوم
1نیکنامی از ثروتِ عظیم برتر است؛ و محبوبیت از سیم و زر، بهتر.
2غنی و فقیر در این اشتراک دارند: خداوند آفرینندۀ هر دوی آنهاست.
3عاقل، خطر را میبیند و پنهان میشود، سادهلوح پیش میرود و تاوانش را میدهد!
4ثمرۀ فروتنی و ترس خداوند، ثروت است و عزّت و حیات!
5در راه کجروان، خارها و دامهاست، اما آن که مراقب جان خویش باشد، از آنها در امان میماند.
6جوان را در رفتن به راهی که درخور اوست تربیت کن، که تا پیری هم از آن منحرف نخواهد شد.
7غنی بر فقیر حکومت میکند، و بدهکار بندۀ طلبکار است.
8آن که ظلم میکارد، بلا میدِرَوَد، و چوب خشمش میشکند.
9شخص گشادهدست خود نیز مبارک خواهد بود، چراکه از نان خود به بینوایان میدهد.
10تمسخرگر را بیرون کن که نزاع نیز خاموش خواهد شد؛ مشاجره و رسوایی پایان خواهد پذیرفت.
11آن که دوستدار پاکی دل و لطافت زبان است، از دوستی پادشاه برخوردار خواهد بود.
12چشمان خداوند معرفت را پاس میدارد، او سخن خیانتپیشگان را باطل میسازد.
13کاهل در خانه میماند و میگوید: «شیری بیرون در کمین است!» یا «در خیابان به قتل خواهم رسید!»
14دهان زن بیگانه گودال عمیق است؛ آن که خداوند بر او غضبناک باشد، در آن خواهد افتاد.
15حماقت در دل جوان لانه کرده است، اما چوب تأدیب آن را از او دور میکند.
16آن که بر بینوایان ظلم کند تا بر مال خویش بیفزاید و یا به ثروتمندان ببخشد، تنها به ناداری گرفتار آید.
1نیکنامی از ثروتِ عظیم برتر است؛ و محبوبیت از سیم و زر، بهتر.
2غنی و فقیر در این اشتراک دارند: خداوند آفرینندۀ هر دوی آنهاست.
3عاقل، خطر را میبیند و پنهان میشود، سادهلوح پیش میرود و تاوانش را میدهد!
4ثمرۀ فروتنی و ترس خداوند، ثروت است و عزّت و حیات!
5در راه کجروان، خارها و دامهاست، اما آن که مراقب جان خویش باشد، از آنها در امان میماند.
6جوان را در رفتن به راهی که درخور اوست تربیت کن، که تا پیری هم از آن منحرف نخواهد شد.
7غنی بر فقیر حکومت میکند، و بدهکار بندۀ طلبکار است.
8آن که ظلم میکارد، بلا میدِرَوَد، و چوب خشمش میشکند.
9شخص گشادهدست خود نیز مبارک خواهد بود، چراکه از نان خود به بینوایان میدهد.
10تمسخرگر را بیرون کن که نزاع نیز خاموش خواهد شد؛ مشاجره و رسوایی پایان خواهد پذیرفت.
11آن که دوستدار پاکی دل و لطافت زبان است، از دوستی پادشاه برخوردار خواهد بود.
12چشمان خداوند معرفت را پاس میدارد، او سخن خیانتپیشگان را باطل میسازد.
13کاهل در خانه میماند و میگوید: «شیری بیرون در کمین است!» یا «در خیابان به قتل خواهم رسید!»
14دهان زن بیگانه گودال عمیق است؛ آن که خداوند بر او غضبناک باشد، در آن خواهد افتاد.
15حماقت در دل جوان لانه کرده است، اما چوب تأدیب آن را از او دور میکند.
16آن که بر بینوایان ظلم کند تا بر مال خویش بیفزاید و یا به ثروتمندان ببخشد، تنها به ناداری گرفتار آید.
شمشون
#کتاب_داوران_فصل_سیزدهم
عنوان: شَمشون
1بنیاسرائیل بار دیگر آنچه را که در نظر خداوند بد بود به جا آوردند. پس خداوند ایشان را به مدت چهل سال به دست فلسطینیان تسلیم کرد.
2مردی بود از صُرعَه به نام مانوَخ، از قبیلۀ دان. زن او نازا بود و صاحب فرزند نمیشد.
3فرشتۀ خداوند بر آن زن ظاهر شد و به او گفت: «اینک تو نازایی و فرزندی نزادهای، ولی آبستن خواهی شد و پسری خواهی زاد.
4پس حال مراقب باش و هیچ شراب یا مُسکِری منوش و هیچ چیز نجس مخور.
5زیرا اینک آبستن شده، پسری خواهی زاد. موی سر او نباید هرگز تراشیده شود، زیرا آن پسر از رحِم مادر برای خدا نذیره خواهد بود، و به نجات اسرائیل از دست فلسطینیان آغاز خواهد کرد.»
6پس آن زن رفته، به شوهر خود گفت: «مرد خدایی نزد من آمد که سیمایش همچون سیمای فرشتۀ خدا، بسیار پرهیبت بود. نپرسیدم اهل کجاست، و او نیز نامش را به من نگفت.
7اما به من گفت: ”اینک آبستن شده، پسری خواهی زاد. پس حال هیچ شراب یا مُسکِری منوش و هیچ چیز نجس مخور، زیرا آن پسر از رحِم مادر تا روز مرگ خود، برای خدا نذیره خواهد بود.“»
8آنگاه مانوَخ به درگاه خداوند التماس کرده، گفت: «ای خداوند، تمنا دارم رخصت دهی آن مرد خدا که فرستادی، بار دیگر نزد ما بیاید و به ما بیاموزد با فرزندی که زاده خواهد شد، چگونه عمل کنیم.»
9خدا صدای مانوَخ را شنید، و فرشتۀ خدا بار دیگر نزد زن، حینی که در صحرا نشسته بود، آمد. اما شوهرش مانوَخ همراه وی نبود.
10پس آن زن شتابان دویده، به شوهر خود گفت: «اینک همان مرد که آن روز نزد من آمد، بار دیگر بر من ظاهر شده است.»
11مانوَخ برخاسته، از پی زنش روانه شد و نزد آن مرد آمده، به او گفت: «آیا تو همانی که با این زن سخن گفت؟» گفت: «خودم هستم».
12مانوَخ گفت: «چون سخنت واقع شود، حکم آن فرزند و معامله با وی چه خواهد بود؟»
13فرشتۀ خداوند به مانوَخ گفت: «زن باید از هرآنچه به او گفتم، اجتناب کند.
14از محصول مو چیزی نخورَد، شراب و مُسکِرات ننوشد و به چیز نجس لب نزند، بلکه هرآنچه به او امر فرمودم، نگاه دارد.»
15مانوَخ به فرشتۀ خداوند گفت: «تمنا دارم رخصت دهی تو را اندکی نگاه داریم و بزغالهای برایت تدارک ببینیم.»
16فرشتۀ خداوند پاسخ داد: «هرچند مرا نگاه داری، از خوراک شما نخواهم خورد. اما اگر قربانی تمامسوز تدارک میبینید، آن را به خداوند تقدیم کنید.» زیرا مانوَخ نمیدانست که او فرشتۀ خداوند است.
17آنگاه مانوَخ از فرشتۀ خداوند پرسید: «نام تو چیست تا آنگاه که سخنت واقع شود، تو را حرمت نهیم.»
18فرشتۀ خداوند به او گفت: «چرا نام مرا میپرسی؟ زیرا که آن عجیب است.»
19پس مانوَخ بزغاله را به همراه هدیۀ آردی برگرفت و آن را بر صخره برای خداوند تقدیم کرد، و در همان حال که مانوَخ و زنش مینگریستند، خداوند کاری عجیب کرد:
20چون شعلۀ آتش از مذبح به سوی آسمان بالا میرفت، فرشتۀ خداوند در شعلۀ مذبح صعود کرد. و چون مانوَخ و زنش این را دیدند، به روی بر زمین افتادند.
21فرشتۀ خداوند دیگر بر مانوَخ و زنش ظاهر نشد. آنگاه مانوَخ دریافت که او فرشتۀ خداوند بود.
22پس مانوَخ به زن خود گفت: «بهیقین خواهیم مرد، زیرا خدا را دیدیم!»
23ولی زنش به او گفت: «اگر خداوند میخواست ما را بکشد، قربانی تمامسوز و هدیۀ آردی از دست ما نمیپذیرفت و همۀ این امور را به ما نشان نمیداد، و نه در این هنگام ما را از چنین امور باخبر میساخت.»
24پس آن زن پسری زاده، وی را شَمشون نام نهاد. آن پسر بزرگ شد، و خداوند او را برکت داد.
25و روح خداوند در مَحَنِهدان، میان صُرعَه و اِشتائُل، به برانگیختن او آغاز کرد
عنوان: شَمشون
1بنیاسرائیل بار دیگر آنچه را که در نظر خداوند بد بود به جا آوردند. پس خداوند ایشان را به مدت چهل سال به دست فلسطینیان تسلیم کرد.
2مردی بود از صُرعَه به نام مانوَخ، از قبیلۀ دان. زن او نازا بود و صاحب فرزند نمیشد.
3فرشتۀ خداوند بر آن زن ظاهر شد و به او گفت: «اینک تو نازایی و فرزندی نزادهای، ولی آبستن خواهی شد و پسری خواهی زاد.
4پس حال مراقب باش و هیچ شراب یا مُسکِری منوش و هیچ چیز نجس مخور.
5زیرا اینک آبستن شده، پسری خواهی زاد. موی سر او نباید هرگز تراشیده شود، زیرا آن پسر از رحِم مادر برای خدا نذیره خواهد بود، و به نجات اسرائیل از دست فلسطینیان آغاز خواهد کرد.»
6پس آن زن رفته، به شوهر خود گفت: «مرد خدایی نزد من آمد که سیمایش همچون سیمای فرشتۀ خدا، بسیار پرهیبت بود. نپرسیدم اهل کجاست، و او نیز نامش را به من نگفت.
7اما به من گفت: ”اینک آبستن شده، پسری خواهی زاد. پس حال هیچ شراب یا مُسکِری منوش و هیچ چیز نجس مخور، زیرا آن پسر از رحِم مادر تا روز مرگ خود، برای خدا نذیره خواهد بود.“»
8آنگاه مانوَخ به درگاه خداوند التماس کرده، گفت: «ای خداوند، تمنا دارم رخصت دهی آن مرد خدا که فرستادی، بار دیگر نزد ما بیاید و به ما بیاموزد با فرزندی که زاده خواهد شد، چگونه عمل کنیم.»
9خدا صدای مانوَخ را شنید، و فرشتۀ خدا بار دیگر نزد زن، حینی که در صحرا نشسته بود، آمد. اما شوهرش مانوَخ همراه وی نبود.
10پس آن زن شتابان دویده، به شوهر خود گفت: «اینک همان مرد که آن روز نزد من آمد، بار دیگر بر من ظاهر شده است.»
11مانوَخ برخاسته، از پی زنش روانه شد و نزد آن مرد آمده، به او گفت: «آیا تو همانی که با این زن سخن گفت؟» گفت: «خودم هستم».
12مانوَخ گفت: «چون سخنت واقع شود، حکم آن فرزند و معامله با وی چه خواهد بود؟»
13فرشتۀ خداوند به مانوَخ گفت: «زن باید از هرآنچه به او گفتم، اجتناب کند.
14از محصول مو چیزی نخورَد، شراب و مُسکِرات ننوشد و به چیز نجس لب نزند، بلکه هرآنچه به او امر فرمودم، نگاه دارد.»
15مانوَخ به فرشتۀ خداوند گفت: «تمنا دارم رخصت دهی تو را اندکی نگاه داریم و بزغالهای برایت تدارک ببینیم.»
16فرشتۀ خداوند پاسخ داد: «هرچند مرا نگاه داری، از خوراک شما نخواهم خورد. اما اگر قربانی تمامسوز تدارک میبینید، آن را به خداوند تقدیم کنید.» زیرا مانوَخ نمیدانست که او فرشتۀ خداوند است.
17آنگاه مانوَخ از فرشتۀ خداوند پرسید: «نام تو چیست تا آنگاه که سخنت واقع شود، تو را حرمت نهیم.»
18فرشتۀ خداوند به او گفت: «چرا نام مرا میپرسی؟ زیرا که آن عجیب است.»
19پس مانوَخ بزغاله را به همراه هدیۀ آردی برگرفت و آن را بر صخره برای خداوند تقدیم کرد، و در همان حال که مانوَخ و زنش مینگریستند، خداوند کاری عجیب کرد:
20چون شعلۀ آتش از مذبح به سوی آسمان بالا میرفت، فرشتۀ خداوند در شعلۀ مذبح صعود کرد. و چون مانوَخ و زنش این را دیدند، به روی بر زمین افتادند.
21فرشتۀ خداوند دیگر بر مانوَخ و زنش ظاهر نشد. آنگاه مانوَخ دریافت که او فرشتۀ خداوند بود.
22پس مانوَخ به زن خود گفت: «بهیقین خواهیم مرد، زیرا خدا را دیدیم!»
23ولی زنش به او گفت: «اگر خداوند میخواست ما را بکشد، قربانی تمامسوز و هدیۀ آردی از دست ما نمیپذیرفت و همۀ این امور را به ما نشان نمیداد، و نه در این هنگام ما را از چنین امور باخبر میساخت.»
24پس آن زن پسری زاده، وی را شَمشون نام نهاد. آن پسر بزرگ شد، و خداوند او را برکت داد.
25و روح خداوند در مَحَنِهدان، میان صُرعَه و اِشتائُل، به برانگیختن او آغاز کرد
بیایید خداوند را بسراییم
#کتاب_مزامیر_فصل_نود_و_پنجم
عنوان: بیایید خداوند را بسراییم
1بیایید خداوند را شادمانه بسراییم، و برای صخرۀ نجات خویش فریاد بلند سر دهیم!
2به پیشگاهش با شکرگزاری نزدیک شویم و به فریاد بلند برایش سرود بخوانیم.
3زیرا یهوه، خدای بزرگ است، پادشاه بزرگ بر همۀ خدایان!
4نشیبهای زمین در دست اوست، و فرازهای کوهها از آن او.
5دریا از آنِ اوست، او آن را بساخت، و دستانش خشکی را شکل داد.
6بیایید تا پرستش و سَجده کنیم، و در پیشگاه آفرینندۀ خویش، خداوند، زانو زنیم.
7زیرا او خدای ماست، و ما قومِ چراگاه، و گلۀ دست اوییم. امروز، اگر صدای او را میشنوید،
8دلهای خود را سخت مسازید، چنانکه در مِریبَه (95:8 ”مِریبَه“ به معنی ”دعوا“ است.) کردید، در روز مَسَّه، (95:8 ”مَسَّه“ یعنی ”آزمایش“.) در بیابان.
9آنجا پدران شما مرا آزمایش و امتحان کردند، با اینکه کارهای مرا دیده بودند.
10چهل سال از آن نسل بیزار بودم، و گفتم: «قومِ گمراه دل هستند و راههای مرا نمیشناسند.»
11پس در خشم خود سوگند خوردم که به آسایش من هرگز راه نخواهند یافت.
عنوان: بیایید خداوند را بسراییم
1بیایید خداوند را شادمانه بسراییم، و برای صخرۀ نجات خویش فریاد بلند سر دهیم!
2به پیشگاهش با شکرگزاری نزدیک شویم و به فریاد بلند برایش سرود بخوانیم.
3زیرا یهوه، خدای بزرگ است، پادشاه بزرگ بر همۀ خدایان!
4نشیبهای زمین در دست اوست، و فرازهای کوهها از آن او.
5دریا از آنِ اوست، او آن را بساخت، و دستانش خشکی را شکل داد.
6بیایید تا پرستش و سَجده کنیم، و در پیشگاه آفرینندۀ خویش، خداوند، زانو زنیم.
7زیرا او خدای ماست، و ما قومِ چراگاه، و گلۀ دست اوییم. امروز، اگر صدای او را میشنوید،
8دلهای خود را سخت مسازید، چنانکه در مِریبَه (95:8 ”مِریبَه“ به معنی ”دعوا“ است.) کردید، در روز مَسَّه، (95:8 ”مَسَّه“ یعنی ”آزمایش“.) در بیابان.
9آنجا پدران شما مرا آزمایش و امتحان کردند، با اینکه کارهای مرا دیده بودند.
10چهل سال از آن نسل بیزار بودم، و گفتم: «قومِ گمراه دل هستند و راههای مرا نمیشناسند.»
11پس در خشم خود سوگند خوردم که به آسایش من هرگز راه نخواهند یافت.
شکرگزاری
🌹 در نام قدوس نجات دهنده مان عیسی مسیح و پدر آسمانی مهربانمان خدا روز را آ؛از می کنیم و بابت هدیه زندگی روز نو سپاسگزار پروردگارمان هستیم.
خدای مهربانم
هزاران بار شکرگزارت هستیم
به برکت این هدیه ارزشمند، یک ثانیه از امروز را به غصه و غم و استرس هدر ندهیم. جلال بر نامت
خدای مهربانم
هزاران بار شکرگزارت هستیم
به برکت این هدیه ارزشمند، یک ثانیه از امروز را به غصه و غم و استرس هدر ندهیم. جلال بر نامت
ازدواج شمشون
قدرت الهی مسیح در درون شما و هشیاری برتر خودتان است. هشیاری برتر، عرصه الهام است و مکاشفه. عرصه معجزهها و شگفتیها. عرصه دگرگونیهای بیدرنگ و خیر و صلاح به ظاهر ناممکن. آنجا که دری نیست دری میگشاید و از راههایی نامنتظر و غیبی، برکت و نعمت فرو میبارد. زیرا "خدا روشهایی دارد که شمت نمیشناسید."
دعا
قدرت الهی مسیح در درون شما و هشیاری برتر خودتان است. هشیاری برتر، عرصه الهام است و مکاشفه. عرصه معجزهها و شگفتیها. عرصه دگرگونیهای بیدرنگ و خیر و صلاح به ظاهر ناممکن. آنجا که دری نیست دری میگشاید و از راههایی نامنتظر و غیبی، برکت و نعمت فرو میبارد. زیرا "خدا روشهایی دارد که شمت نمیشناسید."
شکست فلسطینیان به دست شمشون
#کتاب_داوران_فصل_پانزدهم
عنوان: شکست فلسطینیان به دست شَمشون
1پس از چندی، در موسم برداشت گندم، شَمشون با بزغالهای به دیدار زن خود رفت و گفت: «نزد زن خود به حجره در خواهم آمد.» ولی پدرِ زنش اجازه نداد شَمشون داخل شود
2و گفت: «براستی گمان میکردم که سخت از زنت بیزار شدهای، پس او را به ساقدوش تو دادم. آیا خواهر کوچکترش از او زیباتر نیست؟ تمنا اینکه او را در عوض بگیری.»
3شَمشون به ایشان گفت: «این بار اگر به فلسطینیان آسیب رسانم، در قبالشان بیگناه خواهم بود.»
4پس رفته، سیصد روباه گرفت و مشعلها برداشته، دُمهای روباهان را دو به دو به هم بست و میان هر جفت دُم، مشعلی قرار داد.
5سپس مشعلها را آتش زد و روباهان را در میان گندمزارهای فلسطینیان رها کرده، خرمنها و بافههای گندم را با تاکستانها و باغهای زیتون سوزانید.
6آنگاه فلسطینیان پرسیدند: «چه کسی این کار را کرده است؟» گفتند: «شَمشون داماد تِمنی؛ زیرا تِمنی زن او را گرفته، به ساقدوشش داده است». پس فلسطینیان برآمده، آن زن و پدرش را به آتش سوزاندند.
7و شَمشون به ایشان گفت: «اگر بدینگونه عمل میکنید، براستی که تا از شما انتقام نستانم، آرام نخواهم نشست.»
8پس ایشان را یکسره به کشتاری عظیم از پای درآورد. (15:8 در عبری: «ایشان را از ساق تا ران زد»، که اصطلاحی است به معنی «یکسره از بین بردن».) سپس پایین رفته، در شکاف صخرۀ عیطام ساکن شد.
9و اما فلسطینیان برآمده، در یهودا اردو زدند و در لِحی موضع گرفتند.
10مردان یهودا پرسیدند: «از چه رو بر ضد ما برآمدهاید؟» فلسطینیان پاسخ دادند: «آمدهایم تا شَمشون را در بند کشیم و با او همان کنیم که با ما کرد.»
11آنگاه سه هزار تن از مردان یهودا به شکاف صخرۀ عیطام پایین رفته، به شَمشون گفتند: «آیا نمیدانی که فلسطینیان بر ما فرمان میرانند؟ پس این چه کار است که با ما کردی؟» او پاسخ داد: «با ایشان همان کردم که با من کردند.»
12پس او را گفتند: «آمدهایم تا تو را در بند کِشیم و به دست فلسطینیان بسپاریم.» شَمشون گفت: «برایم سوگند یاد کنید که خود بر من حمله نخواهید آورد.»
13پاسخ دادند: «نه! بلکه فقط تو را میبندیم و به دست آنان میسپاریم. بهیقین تو را نخواهیم کشت.» پس او را با دو ریسمانِ نو بسته، از صخره بالا آوردند.
14چون شَمشون به لِحی رسید، فلسطینیان فریادزنان برای دیدن او آمدند. آنگاه روح خداوند بر او وزیدن گرفت، و ریسمانهایی که بر بازوانش بود، مانند کتانی که به آتش سوخته شود گردید، و بندها از دستانش فرو ریخت.
15شَمشون استخوان تازۀ چانۀ الاغی یافت و دست خویش دراز کرده، آن را برگرفت و هزار تن را با آن کشت.
16و شَمشون گفت: «با چانۀ الاغی، پشته بر پشته انباشتم؛ با چانۀ الاغی، هزار مرد را کشتم.»
17و چون از سخن بازایستاد، استخوان چانه را از دست خود فرو افکند. و آن مکان رَمَتلِحی (15:17 ”رَمَتلِحی“ به معنی ”تپۀ استخوانِ چانه“ است.) نام گرفت.
18شَمشون بسیار تشنه بود. پس نزد خداوند دعا کرده، گفت: «تو این نجات عظیم را به دست خدمتگزارت ارزانی داشتی. آیا حال از تشنگی بمیرم و به دست این ختنهناشدگان بیفتم؟»
19پس خدا گودالی را که در لِحی بود بشکافت، و آب از آن جاری شد. و چون شَمشون نوشید، روحش تازه شد و جانی دوباره گرفت. پس آن مکان عِینحَقّوری (15:19 ”عینحَقّوری“ یعنی «چشمۀ آن کس که دعا میکند»). نامیده شد، که تا به امروز در لِحی باقی است.
20و شَمشون در ایام فلسطینیان، بیست سال اسرائیل را داوری کرد.
عنوان: شکست فلسطینیان به دست شَمشون
1پس از چندی، در موسم برداشت گندم، شَمشون با بزغالهای به دیدار زن خود رفت و گفت: «نزد زن خود به حجره در خواهم آمد.» ولی پدرِ زنش اجازه نداد شَمشون داخل شود
2و گفت: «براستی گمان میکردم که سخت از زنت بیزار شدهای، پس او را به ساقدوش تو دادم. آیا خواهر کوچکترش از او زیباتر نیست؟ تمنا اینکه او را در عوض بگیری.»
3شَمشون به ایشان گفت: «این بار اگر به فلسطینیان آسیب رسانم، در قبالشان بیگناه خواهم بود.»
4پس رفته، سیصد روباه گرفت و مشعلها برداشته، دُمهای روباهان را دو به دو به هم بست و میان هر جفت دُم، مشعلی قرار داد.
5سپس مشعلها را آتش زد و روباهان را در میان گندمزارهای فلسطینیان رها کرده، خرمنها و بافههای گندم را با تاکستانها و باغهای زیتون سوزانید.
6آنگاه فلسطینیان پرسیدند: «چه کسی این کار را کرده است؟» گفتند: «شَمشون داماد تِمنی؛ زیرا تِمنی زن او را گرفته، به ساقدوشش داده است». پس فلسطینیان برآمده، آن زن و پدرش را به آتش سوزاندند.
7و شَمشون به ایشان گفت: «اگر بدینگونه عمل میکنید، براستی که تا از شما انتقام نستانم، آرام نخواهم نشست.»
8پس ایشان را یکسره به کشتاری عظیم از پای درآورد. (15:8 در عبری: «ایشان را از ساق تا ران زد»، که اصطلاحی است به معنی «یکسره از بین بردن».) سپس پایین رفته، در شکاف صخرۀ عیطام ساکن شد.
9و اما فلسطینیان برآمده، در یهودا اردو زدند و در لِحی موضع گرفتند.
10مردان یهودا پرسیدند: «از چه رو بر ضد ما برآمدهاید؟» فلسطینیان پاسخ دادند: «آمدهایم تا شَمشون را در بند کشیم و با او همان کنیم که با ما کرد.»
11آنگاه سه هزار تن از مردان یهودا به شکاف صخرۀ عیطام پایین رفته، به شَمشون گفتند: «آیا نمیدانی که فلسطینیان بر ما فرمان میرانند؟ پس این چه کار است که با ما کردی؟» او پاسخ داد: «با ایشان همان کردم که با من کردند.»
12پس او را گفتند: «آمدهایم تا تو را در بند کِشیم و به دست فلسطینیان بسپاریم.» شَمشون گفت: «برایم سوگند یاد کنید که خود بر من حمله نخواهید آورد.»
13پاسخ دادند: «نه! بلکه فقط تو را میبندیم و به دست آنان میسپاریم. بهیقین تو را نخواهیم کشت.» پس او را با دو ریسمانِ نو بسته، از صخره بالا آوردند.
14چون شَمشون به لِحی رسید، فلسطینیان فریادزنان برای دیدن او آمدند. آنگاه روح خداوند بر او وزیدن گرفت، و ریسمانهایی که بر بازوانش بود، مانند کتانی که به آتش سوخته شود گردید، و بندها از دستانش فرو ریخت.
15شَمشون استخوان تازۀ چانۀ الاغی یافت و دست خویش دراز کرده، آن را برگرفت و هزار تن را با آن کشت.
16و شَمشون گفت: «با چانۀ الاغی، پشته بر پشته انباشتم؛ با چانۀ الاغی، هزار مرد را کشتم.»
17و چون از سخن بازایستاد، استخوان چانه را از دست خود فرو افکند. و آن مکان رَمَتلِحی (15:17 ”رَمَتلِحی“ به معنی ”تپۀ استخوانِ چانه“ است.) نام گرفت.
18شَمشون بسیار تشنه بود. پس نزد خداوند دعا کرده، گفت: «تو این نجات عظیم را به دست خدمتگزارت ارزانی داشتی. آیا حال از تشنگی بمیرم و به دست این ختنهناشدگان بیفتم؟»
19پس خدا گودالی را که در لِحی بود بشکافت، و آب از آن جاری شد. و چون شَمشون نوشید، روحش تازه شد و جانی دوباره گرفت. پس آن مکان عِینحَقّوری (15:19 ”عینحَقّوری“ یعنی «چشمۀ آن کس که دعا میکند»). نامیده شد، که تا به امروز در لِحی باقی است.
20و شَمشون در ایام فلسطینیان، بیست سال اسرائیل را داوری کرد.
مزامیر ۹۷
⭕️ به جای فکر کردن به تمام دلایلی که نخواهید توانست موفق شوید، فقط به دلیلی فکر کنید که میدانید در نام مسیح می توانید موفق شوید...
✝️
✝️
موفقیت در نام مسیح
⭕️ به جای فکر کردن به تمام دلایلی که نخواهید توانست موفق شوید، فقط به دلیلی فکر کنید که میدانید در نام مسیح می توانید موفق شوید...
✝️
✝️
همشون و دلیله
#کتاب_داوران_فصل_شانزدهم
عنوان: شَمشون و دلیله
1روزی شَمشون به غزه رفت، و در آنجا زنی روسپی بدید و به وی درآمد.
2به مردم غزه خبر رسید که: «شَمشون به اینجا آمده است!» پس آن مکان را محاصره کردند و تمامی شب کنار دروازۀ شهر برای او به کمین نشستند. آنان تمام شب خاموش مانده، گفتند: «هنگام سپیدهدم او را خواهیم کشت.»
3اما شَمشون تا نیمهشب خوابید، و نیمهشب برخاسته، درهای دروازۀ شهر را با دو تیر آن گرفته، آنها را با پشتبند از جای برکند، و بر دوش خود نهاده، بالای تپهای برد که مُشرف به حِبرون است.
4چندی بعد، شَمشون در وادی سورِق دلباختۀ زنی شد دلیله نام.
5سروران فلسطینیان نزد آن زن برآمده، او را گفتند: «شمشون را اغوا کن و دریاب که نیروی عظیمش در چیست، و چگونه میتوانیم بر او چیره شده، در بندش کِشیم و ذلیلش سازیم. و ما هر کدام هزار و صد مثقال (16:5 در عبری: ”شِکِل“. یک شِکِل تقریباً معادل ۵/۱۱ گرم است.) نقره به تو خواهیم داد.»
6پس دلیله به شَمشون گفت: «تمنا اینکه به من بگویی نیروی عظیمت در چیست، و چگونه میتوان تو را بست و ذلیل ساخت؟»
7شَمشون به او گفت: «اگر مرا با هفت زهکمانِ تازه که خشک نشده باشد ببندند، آنگاه ناتوان و همچون دیگر مردان خواهم شد.» 8پس سروران فلسطینیان هفت زهکمانِ تازه که خشک نشده بود برای دلیله آوردند، و او شَمشون را با آنها بست. 9و اما مردانی نزد دلیله در حجره به کمین نشسته بودند. و دلیله به شَمشون گفت: «شَمشون! فلسطینیان بر تو برآمدهاند!» آنگاه شَمشون زههای کمان را همچون نخ کتانی که در برخورد با آتش میگسلد، از هم گُسَست. بدینگونه، رمز قدرتش دانسته نشد.
10دلیله به شَمشون گفت: «اینک تو مرا تمسخر کرده، به من دروغ گفتی. تمنا اینکه مرا بگویی چگونه میتوان تو را بست.»
11شَمشون گفت: «اگر مرا با ریسمانهای نو که پیشتر از آنها استفاده نشده است ببندند، آنگاه ناتوان و همچون دیگر مردان خواهم شد.»
12پس دلیله ریسمانهای نو برگرفت و شَمشون را با آنها بست و به شَمشون گفت: «شَمشون! فلسطینیان بر تو برآمدهاند!» و مردان فلسطینی در حجره به کمین نشسته بودند. اما او ریسمانها را مانند نخی از بازوان خود گسست.
13آنگاه دلیله به شَمشون گفت: «تا کنون مرا به ریشخند گرفته و به من دروغ گفتهای. به من بگو چگونه میتوان تو را بست.» شَمشون گفت: «اگر هفت گیسوی سرم را با تار ببافی و آن را با سنجاق محکم کنی، آنگاه ناتوان و همچون دیگر مردان خواهم شد.» (16:13 ترجمۀ یونانی هفتادتَنان؛ جملۀ «و آن را با سنجاق محکم کنی، آنگاه ناتوان و همچون دیگر مردان خواهم شد»، در متن عبری وجود ندارد؛ همچنین در آیۀ 14. )
14پس چون شَمشون در خواب بود، دلیله هفت گیسوی سر او را گرفت و آنها را با تار بافته، با سنجاق محکم کرد. سپس به او گفت: «شَمشون! فلسطینیان بر تو برآمدهاند!» اما شَمشون از خواب برخاست و سنجاق و چرخبافندگی و تار را برکند.
15آنگاه دلیله به او گفت: «چگونه میگویی مرا دوست میداری حال آنکه دلت با من نیست؟ این سه بار مرا به ریشخند گرفتی و به من نگفتی که نیروی عظیمت در چیست.»
16پس چون هر روز او را با سخنان خود به ستوه میآورد و بدو اصرار بسیار میورزید، سرانجام جان او به لب رسید
17و هر چه در دل داشت برای دلیله بیان کرده، بدو گفت: «تیغ سلمانی هرگز بر سر من نیامده است، زیرا که از رَحِم مادرم برای خدا نذیره بودهام. اگر موی سرم تراشیده شود، نیرویم از من خواهد رفت و ناتوان و همچون دیگر مردان خواهم شد.»
18دلیله چون دید شَمشون هر چه در دل داشت بدو بازگفته است، فرستاده، سروران فلسطینیان را فرا خواند و گفت: «بار دیگر برآیید، زیرا هر چه در دل داشت به من گفته است.» پس سروران فلسطینیان پول به دست نزد او برآمدند.
19دلیله شَمشون را بر زانوان خود خوابانید و مردی را فراخوانده، از او خواست هفت گیسوی سر شَمشون را بتراشد. آنگاه به ذلیل ساختن او آغاز کرد، و نیروی شَمشون از او برفت.
20دلیله گفت: «شَمشون! فلسطینیان بر تو برآمدهاند!» شَمشون از خواب برخاسته، گفت: «همچون پیشتر بیرون میروم و به تکانی خود را میرهانم.» اما نمیدانست که خداوند او را ترک کرده است.
21پس فلسطینیان او را گرفته، چشمانش را از حدقه بیرون آوردند و او را به غزه برده، به زنجیرهای برنجین بستند. و شَمشون در زندان، آسیاب میکرد.
22اما موی سرش پس از تراشیده شدن، باز شروع به بلند شدن کرد.
عنوان: شَمشون و دلیله
1روزی شَمشون به غزه رفت، و در آنجا زنی روسپی بدید و به وی درآمد.
2به مردم غزه خبر رسید که: «شَمشون به اینجا آمده است!» پس آن مکان را محاصره کردند و تمامی شب کنار دروازۀ شهر برای او به کمین نشستند. آنان تمام شب خاموش مانده، گفتند: «هنگام سپیدهدم او را خواهیم کشت.»
3اما شَمشون تا نیمهشب خوابید، و نیمهشب برخاسته، درهای دروازۀ شهر را با دو تیر آن گرفته، آنها را با پشتبند از جای برکند، و بر دوش خود نهاده، بالای تپهای برد که مُشرف به حِبرون است.
4چندی بعد، شَمشون در وادی سورِق دلباختۀ زنی شد دلیله نام.
5سروران فلسطینیان نزد آن زن برآمده، او را گفتند: «شمشون را اغوا کن و دریاب که نیروی عظیمش در چیست، و چگونه میتوانیم بر او چیره شده، در بندش کِشیم و ذلیلش سازیم. و ما هر کدام هزار و صد مثقال (16:5 در عبری: ”شِکِل“. یک شِکِل تقریباً معادل ۵/۱۱ گرم است.) نقره به تو خواهیم داد.»
6پس دلیله به شَمشون گفت: «تمنا اینکه به من بگویی نیروی عظیمت در چیست، و چگونه میتوان تو را بست و ذلیل ساخت؟»
7شَمشون به او گفت: «اگر مرا با هفت زهکمانِ تازه که خشک نشده باشد ببندند، آنگاه ناتوان و همچون دیگر مردان خواهم شد.» 8پس سروران فلسطینیان هفت زهکمانِ تازه که خشک نشده بود برای دلیله آوردند، و او شَمشون را با آنها بست. 9و اما مردانی نزد دلیله در حجره به کمین نشسته بودند. و دلیله به شَمشون گفت: «شَمشون! فلسطینیان بر تو برآمدهاند!» آنگاه شَمشون زههای کمان را همچون نخ کتانی که در برخورد با آتش میگسلد، از هم گُسَست. بدینگونه، رمز قدرتش دانسته نشد.
10دلیله به شَمشون گفت: «اینک تو مرا تمسخر کرده، به من دروغ گفتی. تمنا اینکه مرا بگویی چگونه میتوان تو را بست.»
11شَمشون گفت: «اگر مرا با ریسمانهای نو که پیشتر از آنها استفاده نشده است ببندند، آنگاه ناتوان و همچون دیگر مردان خواهم شد.»
12پس دلیله ریسمانهای نو برگرفت و شَمشون را با آنها بست و به شَمشون گفت: «شَمشون! فلسطینیان بر تو برآمدهاند!» و مردان فلسطینی در حجره به کمین نشسته بودند. اما او ریسمانها را مانند نخی از بازوان خود گسست.
13آنگاه دلیله به شَمشون گفت: «تا کنون مرا به ریشخند گرفته و به من دروغ گفتهای. به من بگو چگونه میتوان تو را بست.» شَمشون گفت: «اگر هفت گیسوی سرم را با تار ببافی و آن را با سنجاق محکم کنی، آنگاه ناتوان و همچون دیگر مردان خواهم شد.» (16:13 ترجمۀ یونانی هفتادتَنان؛ جملۀ «و آن را با سنجاق محکم کنی، آنگاه ناتوان و همچون دیگر مردان خواهم شد»، در متن عبری وجود ندارد؛ همچنین در آیۀ 14. )
14پس چون شَمشون در خواب بود، دلیله هفت گیسوی سر او را گرفت و آنها را با تار بافته، با سنجاق محکم کرد. سپس به او گفت: «شَمشون! فلسطینیان بر تو برآمدهاند!» اما شَمشون از خواب برخاست و سنجاق و چرخبافندگی و تار را برکند.
15آنگاه دلیله به او گفت: «چگونه میگویی مرا دوست میداری حال آنکه دلت با من نیست؟ این سه بار مرا به ریشخند گرفتی و به من نگفتی که نیروی عظیمت در چیست.»
16پس چون هر روز او را با سخنان خود به ستوه میآورد و بدو اصرار بسیار میورزید، سرانجام جان او به لب رسید
17و هر چه در دل داشت برای دلیله بیان کرده، بدو گفت: «تیغ سلمانی هرگز بر سر من نیامده است، زیرا که از رَحِم مادرم برای خدا نذیره بودهام. اگر موی سرم تراشیده شود، نیرویم از من خواهد رفت و ناتوان و همچون دیگر مردان خواهم شد.»
18دلیله چون دید شَمشون هر چه در دل داشت بدو بازگفته است، فرستاده، سروران فلسطینیان را فرا خواند و گفت: «بار دیگر برآیید، زیرا هر چه در دل داشت به من گفته است.» پس سروران فلسطینیان پول به دست نزد او برآمدند.
19دلیله شَمشون را بر زانوان خود خوابانید و مردی را فراخوانده، از او خواست هفت گیسوی سر شَمشون را بتراشد. آنگاه به ذلیل ساختن او آغاز کرد، و نیروی شَمشون از او برفت.
20دلیله گفت: «شَمشون! فلسطینیان بر تو برآمدهاند!» شَمشون از خواب برخاسته، گفت: «همچون پیشتر بیرون میروم و به تکانی خود را میرهانم.» اما نمیدانست که خداوند او را ترک کرده است.
21پس فلسطینیان او را گرفته، چشمانش را از حدقه بیرون آوردند و او را به غزه برده، به زنجیرهای برنجین بستند. و شَمشون در زندان، آسیاب میکرد.
22اما موی سرش پس از تراشیده شدن، باز شروع به بلند شدن کرد.
مرگ شمشون
مرگ شَمشون
23باری، سروران فلسطینیان گرد آمدند تا قربانی بزرگی به خدای خویش داجون تقدیم کنند و وجد نمایند، و گفتند: «خدای ما دشمنمان شَمشون را به دست ما تسلیم کرده است.»
24مردم با دیدن او، خدای خویش را میستودند زیرا میگفتند: «خدای ما دشمنمان را به دست ما تسلیم کرده است، او را که زمین ما را نابود کرده و بسیاری از ما را کشته بود!»
25و چون سَرخوش بودند، گفتند: «شَمشون را بخوانید تا ما را سرگرم کند.» پس شَمشون را از زندان فرا خواندند، و او ایشان را سرگرم کرد. و او را واداشتند تا در میان ستونها بایستد.
26آنگاه شَمشون به پسری که دستش را گرفته بود، گفت: «بگذار ستونهایی را که معبد بر آنها استوار است لمس کرده، بر آنها تکیه زنم.»
27معبد پر از مردان و زنان بود، و سروران فلسطینیان همگی آنجا بودند و نزدیک به سه هزار مرد و زن بر فراز بام، نمایش شَمشون را تماشا میکردند.
28آنگاه شَمشون نزد خداوند دعا کرده، گفت: «ای خداوندگارْ یهوه، تمنا اینکه مرا به یاد آوری. خدایا، استدعا میکنم فقط این یک بار مرا نیرو ببخشی تا انتقام دو چشم خود را به یک ضربت از فلسطینیان بستانم.»
29آنگاه شَمشون دستان خود را بر دو ستون میانی که معبد بر آنها استوار بود، نهاد و به دست راست خود بر یکی و به دست چپ خود بر دیگری تکیه زد.
30و شَمشون گفت: «بگذار همراه فلسطینیان بمیرم!» سپس با تمام نیروی خود زور آورد، و معبد بر سروران و بر همۀ کسانی که در آن بودند، فرو ریخت. پس شمار کشتگانی که شَمشون در مرگ خود کشت بیش از کشتگانی بود که در زمان حیات خود کشته بود.
31آنگاه برادران شَمشون و همۀ خانوادهاش آمده، او را برگرفتند و با خود برده، مابین صُرعَه و اِشتائُل، در مقبرۀ پدرش مانوَخ به خاک سپردند. شَمشون بیست سال اسرائیل را داوری کرده بود.
23باری، سروران فلسطینیان گرد آمدند تا قربانی بزرگی به خدای خویش داجون تقدیم کنند و وجد نمایند، و گفتند: «خدای ما دشمنمان شَمشون را به دست ما تسلیم کرده است.»
24مردم با دیدن او، خدای خویش را میستودند زیرا میگفتند: «خدای ما دشمنمان را به دست ما تسلیم کرده است، او را که زمین ما را نابود کرده و بسیاری از ما را کشته بود!»
25و چون سَرخوش بودند، گفتند: «شَمشون را بخوانید تا ما را سرگرم کند.» پس شَمشون را از زندان فرا خواندند، و او ایشان را سرگرم کرد. و او را واداشتند تا در میان ستونها بایستد.
26آنگاه شَمشون به پسری که دستش را گرفته بود، گفت: «بگذار ستونهایی را که معبد بر آنها استوار است لمس کرده، بر آنها تکیه زنم.»
27معبد پر از مردان و زنان بود، و سروران فلسطینیان همگی آنجا بودند و نزدیک به سه هزار مرد و زن بر فراز بام، نمایش شَمشون را تماشا میکردند.
28آنگاه شَمشون نزد خداوند دعا کرده، گفت: «ای خداوندگارْ یهوه، تمنا اینکه مرا به یاد آوری. خدایا، استدعا میکنم فقط این یک بار مرا نیرو ببخشی تا انتقام دو چشم خود را به یک ضربت از فلسطینیان بستانم.»
29آنگاه شَمشون دستان خود را بر دو ستون میانی که معبد بر آنها استوار بود، نهاد و به دست راست خود بر یکی و به دست چپ خود بر دیگری تکیه زد.
30و شَمشون گفت: «بگذار همراه فلسطینیان بمیرم!» سپس با تمام نیروی خود زور آورد، و معبد بر سروران و بر همۀ کسانی که در آن بودند، فرو ریخت. پس شمار کشتگانی که شَمشون در مرگ خود کشت بیش از کشتگانی بود که در زمان حیات خود کشته بود.
31آنگاه برادران شَمشون و همۀ خانوادهاش آمده، او را برگرفتند و با خود برده، مابین صُرعَه و اِشتائُل، در مقبرۀ پدرش مانوَخ به خاک سپردند. شَمشون بیست سال اسرائیل را داوری کرده بود.
مزامیر ۹۸
#کتاب_مزامیر_فصل_نود_و_هشتم
عنوان: برای خداوند فریاد شادمانی سر دهید، مزمور.
1برای خداوند سرودی تازه بسرایید، زیرا کارهای شگفت کرده است! دست راست و بازوی قدوسش نجات را برای او به عمل آورده است.
2خداوند نجات خود را اعلام فرموده، و عدالت نجاتبخش خویش را در نظر قومها آشکار ساخته است.
3او محبت و وفاداری خود را نسبت به خاندان اسرائیل به یاد آورده است؛ همۀ کرانهای زمین نجات خدای ما را دیدهاند.
4ای تمامی زمین، برای خداوند فریاد شادمانی سر دهید! بانگ برآورید! هلهله کنید! بسرایید!
5خداوند را با چنگ بسرایید، با چنگ و با آوای نغمات.
6با کَرِناها و آوای سُرنا، به حضور یهوه پادشاه بانگ شادی برآورید!
7دریا و هر چه در آن است بخروشد؛ جهان و همۀ ساکنان آن!
8نهرها دستک زنند، و کوهها فریاد شادمانی سر دهند،
9در حضور خداوند، زیرا که برای داوری زمین میآید. او جهان را به عدالت داوری خواهد کرد، و قومها را به انصاف.
عنوان: برای خداوند فریاد شادمانی سر دهید، مزمور.
1برای خداوند سرودی تازه بسرایید، زیرا کارهای شگفت کرده است! دست راست و بازوی قدوسش نجات را برای او به عمل آورده است.
2خداوند نجات خود را اعلام فرموده، و عدالت نجاتبخش خویش را در نظر قومها آشکار ساخته است.
3او محبت و وفاداری خود را نسبت به خاندان اسرائیل به یاد آورده است؛ همۀ کرانهای زمین نجات خدای ما را دیدهاند.
4ای تمامی زمین، برای خداوند فریاد شادمانی سر دهید! بانگ برآورید! هلهله کنید! بسرایید!
5خداوند را با چنگ بسرایید، با چنگ و با آوای نغمات.
6با کَرِناها و آوای سُرنا، به حضور یهوه پادشاه بانگ شادی برآورید!
7دریا و هر چه در آن است بخروشد؛ جهان و همۀ ساکنان آن!
8نهرها دستک زنند، و کوهها فریاد شادمانی سر دهند،
9در حضور خداوند، زیرا که برای داوری زمین میآید. او جهان را به عدالت داوری خواهد کرد، و قومها را به انصاف.
ستیزه جویی جمهوری اسلامی با ادیان
🔴 مایک پومپئو وزیر امور خارجه ایالات متحده روز دوشنبه ۱۷ تیر در جریان سخنرانی در کنفرانس اتحاد مسیحیان برای اسرائیل ضمن بیان این موضوع که جمهوری اسلامی با ادیان دیگر ستیزهجویی دارد، گفت: «جمهوری اسلامی مسلمانانی که از دین خود خارج و یا آن را تغییر میدهند را مجازات میکند. فعالان مسیحی به جرم تهدید برای امنیت ملی دستگیر و با شوک الکتریکی و قرار دادن در سیاهچالههای رژیم شکنجه شدهاند.»
✝ @mohabatnews
✝ @mohabatnews
یهوه خدای ما قدوس است
#کتاب_مزامیر_فصل_نود_و_نهم
عنوان: یهوه خدای ما قدوس است
1خداوند پادشاهی میکند، پس قومها بلرزند! خداوند در میان کَروبیان بر تخت نشسته است، پس زمین به لرزه درآید!
2خداوند در صَهیون بزرگ است، و بر تمامی قومها متعال.
3باشد که نام عظیم و مَهیب تو را بستایند! او قدوس است!
4پادشاه در اقتدار خویش، عدالت را دوست میدارد؛ تو مساوات را برقرار کردهای، و عدالت و انصاف را در یعقوب به عمل آوردهای.
5یهوه خدای ما را برافرازید، و در قدمگاه او پرستش کنید، که او قدوس است!
6موسی و هارون از کاهنانش بودند، و سموئیل، از خوانندگانِ نام او. خداوند را خواندند و او ایشان را اجابت فرمود.
7در ستون ابر با ایشان سخن گفت؛ و آنان شهادات او را نگاه داشتند، و فریضهای را که بدیشان عطا فرمود.
8ای یهوه، خدای ما، تو ایشان را اجابت فرمودی! تو آنان را خدایی آمرزنده بودی، اما از کردار بدشان انتقام کشیدی!
9یهوه، خدای ما را برافرازید، و در کوه مقدسش پرستش کنید! زیرا یهوه خدای ما قدوس است!
عنوان: یهوه خدای ما قدوس است
1خداوند پادشاهی میکند، پس قومها بلرزند! خداوند در میان کَروبیان بر تخت نشسته است، پس زمین به لرزه درآید!
2خداوند در صَهیون بزرگ است، و بر تمامی قومها متعال.
3باشد که نام عظیم و مَهیب تو را بستایند! او قدوس است!
4پادشاه در اقتدار خویش، عدالت را دوست میدارد؛ تو مساوات را برقرار کردهای، و عدالت و انصاف را در یعقوب به عمل آوردهای.
5یهوه خدای ما را برافرازید، و در قدمگاه او پرستش کنید، که او قدوس است!
6موسی و هارون از کاهنانش بودند، و سموئیل، از خوانندگانِ نام او. خداوند را خواندند و او ایشان را اجابت فرمود.
7در ستون ابر با ایشان سخن گفت؛ و آنان شهادات او را نگاه داشتند، و فریضهای را که بدیشان عطا فرمود.
8ای یهوه، خدای ما، تو ایشان را اجابت فرمودی! تو آنان را خدایی آمرزنده بودی، اما از کردار بدشان انتقام کشیدی!
9یهوه، خدای ما را برافرازید، و در کوه مقدسش پرستش کنید! زیرا یهوه خدای ما قدوس است!
بت میکاه
#کتاب_داوران_فصل_هفدهم
عنوان: بُتِ میکاه
1در نواحی مرتفع اِفرایِم مردی بود میکاه نام.
2میکاه به مادر خود گفت: «آن هزار و صد پاره نقره که از تو گرفته شد و دربارهاش نفرین کردی و در گوش من نیز سخن گفتی، اینک آن نقرهها نزد من است؛ آنها را من برداشته بودم. پس اکنون نقرهها را به تو بازپس میدهم.» (17:2 جملۀ «پس اکنون نقرهها را به تو بازپس میدهم»، در متن عبری در آخر آیۀ ۳ آمده است.) مادرش گفت: «خداوند پسرم را برکت دهد.»
3پس میکاه آن هزار و صد پاره نقره را به مادر خود بازگرداند. و مادرش گفت: «این نقره را از دست خودم به جهت پسرم وقف خداوند میکنم، تا با آن تمثالی تراشیده و بتی ریختهشده ساخته شود.»
4چون میکاه آن نقرهها را به مادرش بازگردانید، مادرش دویست پاره نقره برگرفته، آنها را به زرگری داد و او با آن تمثالی تراشیده و بتی ریختهشده ساخت. و آن بتها در خانۀ میکاه بودند.
5و اما آن مَرد، میکاه، زیارتگاهی داشت. او یک ایفود و چند بت خانگی ساخت و یکی از پسرانش را نیز تعیین کرد تا کاهن او باشد.
6در آن روزگار، پادشاهی در اسرائیل نبود، و هر کس هرآنچه در نظرش پسند میآمد، میکرد.
7و اما لاوی جوانی اهل بِیتلِحِمِ یهودا، از طایفۀ یهودا، در آنجا غربت گزیده بود.
8آن جوان از شهرِ بِیتلِحِمِ یهودا روانه شد تا هر جا که بیابد، غربت گزیند. چون سیر میکرد به خانۀ میکاه در نواحی مرتفع اِفرایِم رسید.
9میکاه از او پرسید: «از کجا میآیی؟» گفت: «فردی لاوی از بِیتلِحِمِ یهودا هستم؛ میروم تا هر جا که بیابم، غربت گزینم.»
10میکاه به او گفت: «نزد من بمان و برایم پدر و کاهن باش، و من سالی ده پاره نقره و یک دست لباس به تو خواهم داد و معاشت را تأمین خواهم کرد.» پس آن لاوی به خانۀ میکاه درآمد.
11لاوی پذیرفت که نزد او ساکن شود، و برای میکاه همچون یکی از پسرانش شد.
12میکاه آن لاوی را تخصیص نمود، و آن جوان کاهن او شد و در خانۀ او زندگی میکرد.
13آنگاه میکاه گفت: «حال میدانم خداوند مرا کامروا خواهد ساخت، زیرا یک لاوی کاهن من است.»
عنوان: بُتِ میکاه
1در نواحی مرتفع اِفرایِم مردی بود میکاه نام.
2میکاه به مادر خود گفت: «آن هزار و صد پاره نقره که از تو گرفته شد و دربارهاش نفرین کردی و در گوش من نیز سخن گفتی، اینک آن نقرهها نزد من است؛ آنها را من برداشته بودم. پس اکنون نقرهها را به تو بازپس میدهم.» (17:2 جملۀ «پس اکنون نقرهها را به تو بازپس میدهم»، در متن عبری در آخر آیۀ ۳ آمده است.) مادرش گفت: «خداوند پسرم را برکت دهد.»
3پس میکاه آن هزار و صد پاره نقره را به مادر خود بازگرداند. و مادرش گفت: «این نقره را از دست خودم به جهت پسرم وقف خداوند میکنم، تا با آن تمثالی تراشیده و بتی ریختهشده ساخته شود.»
4چون میکاه آن نقرهها را به مادرش بازگردانید، مادرش دویست پاره نقره برگرفته، آنها را به زرگری داد و او با آن تمثالی تراشیده و بتی ریختهشده ساخت. و آن بتها در خانۀ میکاه بودند.
5و اما آن مَرد، میکاه، زیارتگاهی داشت. او یک ایفود و چند بت خانگی ساخت و یکی از پسرانش را نیز تعیین کرد تا کاهن او باشد.
6در آن روزگار، پادشاهی در اسرائیل نبود، و هر کس هرآنچه در نظرش پسند میآمد، میکرد.
7و اما لاوی جوانی اهل بِیتلِحِمِ یهودا، از طایفۀ یهودا، در آنجا غربت گزیده بود.
8آن جوان از شهرِ بِیتلِحِمِ یهودا روانه شد تا هر جا که بیابد، غربت گزیند. چون سیر میکرد به خانۀ میکاه در نواحی مرتفع اِفرایِم رسید.
9میکاه از او پرسید: «از کجا میآیی؟» گفت: «فردی لاوی از بِیتلِحِمِ یهودا هستم؛ میروم تا هر جا که بیابم، غربت گزینم.»
10میکاه به او گفت: «نزد من بمان و برایم پدر و کاهن باش، و من سالی ده پاره نقره و یک دست لباس به تو خواهم داد و معاشت را تأمین خواهم کرد.» پس آن لاوی به خانۀ میکاه درآمد.
11لاوی پذیرفت که نزد او ساکن شود، و برای میکاه همچون یکی از پسرانش شد.
12میکاه آن لاوی را تخصیص نمود، و آن جوان کاهن او شد و در خانۀ او زندگی میکرد.
13آنگاه میکاه گفت: «حال میدانم خداوند مرا کامروا خواهد ساخت، زیرا یک لاوی کاهن من است.»
امثال ۲۷
#کتاب_امثال_فصل_بیست_و_هفتم
1دربارۀ فردا فخر مکن، زیرا نمیدانی روز چه خواهد زایید.
2بگذار دیگری تو را بستاید، نه دهان خودت؛ غریبهای، نه زبان خودت.
3سنگ، سنگین است و ریگ، گران، اما تحریک به دست نادان، از هر دو سنگینتر است!27:3 یا: «اما خشم نادان از هر دو سنگینتر است».
4خشم، خانمانسوز است و غضب، سیلآسا، اما کیست که در برابر حسد تاب آورد؟
5توبیخِ آشکار، بِه از محبت پنهان.
6زخمی هم که از دوست رسد وفادار است، اما به صد بوسۀ دشمن هم نتوان اعتماد کرد.
7شکمِ سیر از شانِ عسل کراهت دارد، اما برای شکم گرسنه، هر تلخی هم شیرین است!
8مردی که از خانهاش آواره شود، پرندهای را مانَد که از لانهاش آواره شده باشد.
9عطر و بوی خوش، دل را شاد میسازد، مشورت خالص، به دوستی شیرینی میبخشد.
10دوست خود و دوست پدر خود را ترک مکن، و به هنگام مصیبت به خانۀ برادرت مرو؛ همسایۀ نزدیک بِه از برادر دور است.
11پسرم، حکیم باش، و دل مرا شاد کن؛ آنگاه ملامتکنندگان خود را پاسخ توانم داد.
12عاقل، خطر را میبیند و پنهان میشود، اما سادهلوح پیش میرود و تاوانش را میدهد!
13جامۀ کسی را که ضامن غریبه میشود، بگیر! لباس کسی را که برای زن بیگانه ضمانت میکند، گرو نگاه دار.
14آن که صبح زود همسایۀ خود را به صدای بلند برکت دهد، به منزلۀ لعنت محسوب میشود.
15چکیدنِ پیوستۀ آب در روز بارانی و زن ستیزهجو مشابهاند؛
16بازداشتن او همچون بازداشتن باد است، یا گرفتن روغن با دست.
17آهن آهن را تیز میکند، مرد، مرد را.
18آن که از درخت انجیری نگهداری کند، از میوهاش خواهد خورد؛ و آن که از سَرور خود مراقبت نماید، عزّت خواهد یافت.
19آب، چهرۀ انسان را منعکس میکند، دل انسان، خودِ او را!
20هاویه27:20 به معنی ”جهان مردگان“ است. و اَبَدون (27:20 به معنی ”مکان نابودی“ است.) سیریناپذیرند، نیز چنین است چشمان آدمی.
21بوته برای نقره و کوره برای طلاست، ستایش نیز برای آزمایش آدمی!
22اگر احمق را چون گندم نیز در هاون بکوبی، حماقتش را از او دور نخواهی کرد!
23از وضع گلههایت نیک آگاه باش از رمههایت بهدقّت مراقبت کن؛
24زیرا ثروت ابدی نیست، و نه حتی تاج و تخت، باقی از نسلی به نسل دیگر.
25پس چون علفها را بزنند و علفِ تازه بروید، و علوفۀ تپهها جمع گردد،
26برهها جامۀ تو خواهند شد و بزها بهای زمینت.
27شیر بزها برای خوراک تو کافی خواهد بود، و برای خوراک خانواده و معیشت کنیزانت.
1دربارۀ فردا فخر مکن، زیرا نمیدانی روز چه خواهد زایید.
2بگذار دیگری تو را بستاید، نه دهان خودت؛ غریبهای، نه زبان خودت.
3سنگ، سنگین است و ریگ، گران، اما تحریک به دست نادان، از هر دو سنگینتر است!27:3 یا: «اما خشم نادان از هر دو سنگینتر است».
4خشم، خانمانسوز است و غضب، سیلآسا، اما کیست که در برابر حسد تاب آورد؟
5توبیخِ آشکار، بِه از محبت پنهان.
6زخمی هم که از دوست رسد وفادار است، اما به صد بوسۀ دشمن هم نتوان اعتماد کرد.
7شکمِ سیر از شانِ عسل کراهت دارد، اما برای شکم گرسنه، هر تلخی هم شیرین است!
8مردی که از خانهاش آواره شود، پرندهای را مانَد که از لانهاش آواره شده باشد.
9عطر و بوی خوش، دل را شاد میسازد، مشورت خالص، به دوستی شیرینی میبخشد.
10دوست خود و دوست پدر خود را ترک مکن، و به هنگام مصیبت به خانۀ برادرت مرو؛ همسایۀ نزدیک بِه از برادر دور است.
11پسرم، حکیم باش، و دل مرا شاد کن؛ آنگاه ملامتکنندگان خود را پاسخ توانم داد.
12عاقل، خطر را میبیند و پنهان میشود، اما سادهلوح پیش میرود و تاوانش را میدهد!
13جامۀ کسی را که ضامن غریبه میشود، بگیر! لباس کسی را که برای زن بیگانه ضمانت میکند، گرو نگاه دار.
14آن که صبح زود همسایۀ خود را به صدای بلند برکت دهد، به منزلۀ لعنت محسوب میشود.
15چکیدنِ پیوستۀ آب در روز بارانی و زن ستیزهجو مشابهاند؛
16بازداشتن او همچون بازداشتن باد است، یا گرفتن روغن با دست.
17آهن آهن را تیز میکند، مرد، مرد را.
18آن که از درخت انجیری نگهداری کند، از میوهاش خواهد خورد؛ و آن که از سَرور خود مراقبت نماید، عزّت خواهد یافت.
19آب، چهرۀ انسان را منعکس میکند، دل انسان، خودِ او را!
20هاویه27:20 به معنی ”جهان مردگان“ است. و اَبَدون (27:20 به معنی ”مکان نابودی“ است.) سیریناپذیرند، نیز چنین است چشمان آدمی.
21بوته برای نقره و کوره برای طلاست، ستایش نیز برای آزمایش آدمی!
22اگر احمق را چون گندم نیز در هاون بکوبی، حماقتش را از او دور نخواهی کرد!
23از وضع گلههایت نیک آگاه باش از رمههایت بهدقّت مراقبت کن؛
24زیرا ثروت ابدی نیست، و نه حتی تاج و تخت، باقی از نسلی به نسل دیگر.
25پس چون علفها را بزنند و علفِ تازه بروید، و علوفۀ تپهها جمع گردد،
26برهها جامۀ تو خواهند شد و بزها بهای زمینت.
27شیر بزها برای خوراک تو کافی خواهد بود، و برای خوراک خانواده و معیشت کنیزانت.
#کتاب قانون توانگری
این با شماست که دل و جرات به خرج بدهید و اندیشیدن به چیزهایی را آغاز کنید که نهایت آرزوی شماست.
این وظیفه شماست که خود را از تجربه ناخوشایند این لحظه برهانید و بیرون بکشانید.
این وظیفه شماست که خود را از تجربه ناخوشایند این لحظه برهانید و بیرون بکشانید.
به محض آن که اندیشه خود را درباره آنها عوض کنید، اوضاع و شرایط نیز عوض می شوند.
کاترین پاندر/از کتاب: قانون توانگری
مزامیر ۱۰۰
#کتاب_مزامیر_فصل_صد
عنوان: خداوند نیکوست، مزمور شکرگزاری.
1ای تمامی روی زمین، خداوند را بانگ شادمانی دهید!
2خداوند را با شادی عبادت نمایید، و سرودخوانان به حضور او بیایید!
3بدانید که یهوه خداست! اوست که ما را آفرید و ما از آنِ اوییم. ما قوم او و گوسفندان چراگاه اوییم.
4به دروازههای او با شکرگزاری داخل شوید، و به صحنهای او با ستایش! او را سپاس گویید و نامش را متبارک خوانید!
5زیرا خداوند نیکوست و محبتش جاودانی، و وفاداریش نسل اندر نسل.
عنوان: خداوند نیکوست، مزمور شکرگزاری.
1ای تمامی روی زمین، خداوند را بانگ شادمانی دهید!
2خداوند را با شادی عبادت نمایید، و سرودخوانان به حضور او بیایید!
3بدانید که یهوه خداست! اوست که ما را آفرید و ما از آنِ اوییم. ما قوم او و گوسفندان چراگاه اوییم.
4به دروازههای او با شکرگزاری داخل شوید، و به صحنهای او با ستایش! او را سپاس گویید و نامش را متبارک خوانید!
5زیرا خداوند نیکوست و محبتش جاودانی، و وفاداریش نسل اندر نسل.
مزامیر ۱۰۱
#کتاب_مزامیر_فصل_صد_و_یکم
عنوان: با دلی صاف سلوک خواهم کرد، مزمور داوود.
1محبت و عدالت را خواهم سرایید، و برای تو ای خداوند خواهم نواخت.
2در طریقِ بیعیب با مراقبت سالک خواهم بود. نزد من کِی خواهی آمد؟ در خانۀ خویش با دلی راست سلوک خواهم کرد.
3هیچ چیزِ بیمایه را در نظر خویش نخواهم گذاشت. از کجرَوی بیزارم؛ به من نخواهد چسبید.
4دل منحرف از من به دور خواهد بود، مرا با شرارت کاری نخواهد بود.
5هر آن کس را که در نهان بر همسایۀ خویش افترا زند، هلاک خواهم کرد؛ و هر آن کس را که چشمان متکبر و دل مغرور دارد تحمل نخواهم کرد.
6بر وفادارانی که در زمیناند نظر لطف خواهم داشت، تا با من ساکن شوند؛ آن که در طریقِ بیعیب سالک است در خدمت من خواهد بود.
7فریبکار در خانۀ من ساکن نخواهد شد، و دروغگو در حضورم نخواهد ماند.
8هر بامداد، شریرانِ زمین را جملگی هلاک خواهم کرد، تا همۀ بدکاران را از شهر خداوند برکَنَم.
عنوان: با دلی صاف سلوک خواهم کرد، مزمور داوود.
1محبت و عدالت را خواهم سرایید، و برای تو ای خداوند خواهم نواخت.
2در طریقِ بیعیب با مراقبت سالک خواهم بود. نزد من کِی خواهی آمد؟ در خانۀ خویش با دلی راست سلوک خواهم کرد.
3هیچ چیزِ بیمایه را در نظر خویش نخواهم گذاشت. از کجرَوی بیزارم؛ به من نخواهد چسبید.
4دل منحرف از من به دور خواهد بود، مرا با شرارت کاری نخواهد بود.
5هر آن کس را که در نهان بر همسایۀ خویش افترا زند، هلاک خواهم کرد؛ و هر آن کس را که چشمان متکبر و دل مغرور دارد تحمل نخواهم کرد.
6بر وفادارانی که در زمیناند نظر لطف خواهم داشت، تا با من ساکن شوند؛ آن که در طریقِ بیعیب سالک است در خدمت من خواهد بود.
7فریبکار در خانۀ من ساکن نخواهد شد، و دروغگو در حضورم نخواهد ماند.
8هر بامداد، شریرانِ زمین را جملگی هلاک خواهم کرد، تا همۀ بدکاران را از شهر خداوند برکَنَم.
لاوی و متعه اش
#کتاب_داوران_فصل_نوزدهم
عنوان: لاوی و مُتَعِهاش
1در آن روزگار که در اسرائیل پادشاهی نبود، مردی لاوی که در مناطق دورافتادۀ نواحی مرتفع اِفرایِم اقامت گزیده بود، مُتَعِهای از بِیتلِحِمِ یهودا برای خود بگرفت.
2ولی آن زن به او خیانت کرد، و از نزد وی به خانۀ پدرش در بِیتلِحِمِ یهودا رفت و چهار ماه در آنجا ماند.
3پس شوهرش برخاسته، از پی او رفت تا به نرمی با او سخن گفته، او را بازآورَد. آن مردِ لاوی غلامش را با دو الاغ همراه خود داشت. آن زن او را به خانۀ پدرش برد، و پدرِ دختر چون وی را دید، با خوشحالی از او استقبال کرد.
4پدرزن او، یعنی پدر آن دختر، بهاصرار وی را نزد خویش نگاه داشت. پس آن لاوی سه روز نزد پدرزن خود ماند، و ایشان خوردند و نوشیدند و در آنجا به سر بردند.
5روز چهارم، بامدادان برخاستند، و چون مرد در تدارک رفتن بود، پدرِ دختر به داماد خود گفت: «دل خویش به لقمهنانی تقویت کن، و سپس روانه شوید.»
6پس هر دو نشستند و با هم خوردند و نوشیدند. آنگاه پدرِ دختر به آن مرد گفت: «تمنا دارم راضی شوی امشب نیز اینجا بمانی و دل خویش خوش سازی.»
7و چون آن مرد برخاست تا برود، پدرزنش به او اصرار کرد؛ پس آن شب نیز در آنجا ماند.
8روز پنجم، بامدادان برخاست تا برود، ولی پدرِ دختر گفت: «تمنا اینکه دل خویش تقویت بخشی و تا بعدازظهر درنگ نمایی!» پس ایشان هر دو با هم خوردند.
9و چون آن مرد و مُتَعِه و غلامش برخاستند تا بروند، پدرزنش، یعنی پدر آن دختر، وی را گفت: «اینک روز نزدیک به غروب است، پس تمنا اینکه امشب نیز اینجا بمانید. بنگر که روز به پایان میرسد؛ پس شب را در اینجا بمان و دل خویش خوش ساز؛ فردا سحرگاهان برخیزید و راهی سفر شوید تا به خانۀ خود برسی.»
10ولی آن مرد نخواست شب را بماند؛ پس برخاسته، روانه شد و به مقابل یِبوس رسید که همان اورشلیم باشد. دو الاغ پالان شده و مُتَعِهاش نیز همراه او بودند.
11چون به نزدیکی یِبوس رسیدند، نزدیک غروب بود. پس غلام به ارباب خود گفت: «اکنون بیا تا به این شهر یِبوسیان درآییم و شب را در آنجا به سر بریم.»
12اما اربابش گفت: «به شهر بیگانگان که بنیاسرائیل در آن ساکن نباشند نخواهیم رفت، بلکه به جِبعَه گذر خواهیم کرد.»
13سپس به غلام خود گفت: «بیا تا به یکی از این مکانها نزدیک شویم و شب را در جِبعَه یا رامَه سپری کنیم.»
14بدینسان از آنجا گذشته، به راه خود ادامه دادند، و خورشید در نزدیکی جِبعَه که از آنِ بِنیامین است، بر ایشان غروب کرد.
15پس آنجا راه خود را کج کردند تا به جِبعَه درآمده، شب را در آنجا سپری کنند. لاوی به شهر درآمده، در میدان شهر نشست، اما کسی ایشان را به خانۀ خود نبرد تا شب را به سر برند.
16و اینک، پیرمردی شامگاهان از کار خود در مزرعه بازمیگشت. او از نواحی مرتفع اِفرایِم بود، و در جِبعَه سکونت داشت. اما مردم آن شهر، بِنیامینی بودند.
17پیرمرد چشمان خویش برافراشته، مسافر را در میدان شهر دید و از او پرسید: «به کجا میروی و از کجا میآیی؟»
18مرد پاسخ داد: «ما از بِیتلِحِمِ یهودا آمدهایم و به دیاری دوردست در نواحی مرتفع اِفرایِم میرویم که محل سکونت من است. به بِیتلِحِمِ یهودا رفته بودم و اکنون به خانۀ خداوند (19:18 نسخۀ عبری. در نسخۀ ترجمۀ یونانی هفتادتَنان: ”خانۀ خود“؛ مقایسه کنید با آیۀ ۲۹.) میروم. اما هیچکس مرا به خانۀ خود نمیبرَد.
19ما برای الاغهایمان کاه و علوفه، و برای خودم و کنیزت و غلامی که همراه بندگانت است، نان و شراب داریم و هیچ چیز کم و کسر نداریم.»
20پیرمرد گفت: «سلامتی بر تو باد؛ من به همۀ نیازهایتان رسیدگی خواهم کرد. فقط شب را در این میدان به سر نبرید.»
21پس پیرمرد او را به خانۀ خود برد و به الاغها خوراک داد. آنان پاهای خود را شسته، خوردند و نوشیدند.
عنوان: لاوی و مُتَعِهاش
1در آن روزگار که در اسرائیل پادشاهی نبود، مردی لاوی که در مناطق دورافتادۀ نواحی مرتفع اِفرایِم اقامت گزیده بود، مُتَعِهای از بِیتلِحِمِ یهودا برای خود بگرفت.
2ولی آن زن به او خیانت کرد، و از نزد وی به خانۀ پدرش در بِیتلِحِمِ یهودا رفت و چهار ماه در آنجا ماند.
3پس شوهرش برخاسته، از پی او رفت تا به نرمی با او سخن گفته، او را بازآورَد. آن مردِ لاوی غلامش را با دو الاغ همراه خود داشت. آن زن او را به خانۀ پدرش برد، و پدرِ دختر چون وی را دید، با خوشحالی از او استقبال کرد.
4پدرزن او، یعنی پدر آن دختر، بهاصرار وی را نزد خویش نگاه داشت. پس آن لاوی سه روز نزد پدرزن خود ماند، و ایشان خوردند و نوشیدند و در آنجا به سر بردند.
5روز چهارم، بامدادان برخاستند، و چون مرد در تدارک رفتن بود، پدرِ دختر به داماد خود گفت: «دل خویش به لقمهنانی تقویت کن، و سپس روانه شوید.»
6پس هر دو نشستند و با هم خوردند و نوشیدند. آنگاه پدرِ دختر به آن مرد گفت: «تمنا دارم راضی شوی امشب نیز اینجا بمانی و دل خویش خوش سازی.»
7و چون آن مرد برخاست تا برود، پدرزنش به او اصرار کرد؛ پس آن شب نیز در آنجا ماند.
8روز پنجم، بامدادان برخاست تا برود، ولی پدرِ دختر گفت: «تمنا اینکه دل خویش تقویت بخشی و تا بعدازظهر درنگ نمایی!» پس ایشان هر دو با هم خوردند.
9و چون آن مرد و مُتَعِه و غلامش برخاستند تا بروند، پدرزنش، یعنی پدر آن دختر، وی را گفت: «اینک روز نزدیک به غروب است، پس تمنا اینکه امشب نیز اینجا بمانید. بنگر که روز به پایان میرسد؛ پس شب را در اینجا بمان و دل خویش خوش ساز؛ فردا سحرگاهان برخیزید و راهی سفر شوید تا به خانۀ خود برسی.»
10ولی آن مرد نخواست شب را بماند؛ پس برخاسته، روانه شد و به مقابل یِبوس رسید که همان اورشلیم باشد. دو الاغ پالان شده و مُتَعِهاش نیز همراه او بودند.
11چون به نزدیکی یِبوس رسیدند، نزدیک غروب بود. پس غلام به ارباب خود گفت: «اکنون بیا تا به این شهر یِبوسیان درآییم و شب را در آنجا به سر بریم.»
12اما اربابش گفت: «به شهر بیگانگان که بنیاسرائیل در آن ساکن نباشند نخواهیم رفت، بلکه به جِبعَه گذر خواهیم کرد.»
13سپس به غلام خود گفت: «بیا تا به یکی از این مکانها نزدیک شویم و شب را در جِبعَه یا رامَه سپری کنیم.»
14بدینسان از آنجا گذشته، به راه خود ادامه دادند، و خورشید در نزدیکی جِبعَه که از آنِ بِنیامین است، بر ایشان غروب کرد.
15پس آنجا راه خود را کج کردند تا به جِبعَه درآمده، شب را در آنجا سپری کنند. لاوی به شهر درآمده، در میدان شهر نشست، اما کسی ایشان را به خانۀ خود نبرد تا شب را به سر برند.
16و اینک، پیرمردی شامگاهان از کار خود در مزرعه بازمیگشت. او از نواحی مرتفع اِفرایِم بود، و در جِبعَه سکونت داشت. اما مردم آن شهر، بِنیامینی بودند.
17پیرمرد چشمان خویش برافراشته، مسافر را در میدان شهر دید و از او پرسید: «به کجا میروی و از کجا میآیی؟»
18مرد پاسخ داد: «ما از بِیتلِحِمِ یهودا آمدهایم و به دیاری دوردست در نواحی مرتفع اِفرایِم میرویم که محل سکونت من است. به بِیتلِحِمِ یهودا رفته بودم و اکنون به خانۀ خداوند (19:18 نسخۀ عبری. در نسخۀ ترجمۀ یونانی هفتادتَنان: ”خانۀ خود“؛ مقایسه کنید با آیۀ ۲۹.) میروم. اما هیچکس مرا به خانۀ خود نمیبرَد.
19ما برای الاغهایمان کاه و علوفه، و برای خودم و کنیزت و غلامی که همراه بندگانت است، نان و شراب داریم و هیچ چیز کم و کسر نداریم.»
20پیرمرد گفت: «سلامتی بر تو باد؛ من به همۀ نیازهایتان رسیدگی خواهم کرد. فقط شب را در این میدان به سر نبرید.»
21پس پیرمرد او را به خانۀ خود برد و به الاغها خوراک داد. آنان پاهای خود را شسته، خوردند و نوشیدند.
گناه جبعه
گناهِ جِبعَه
22و چون به عیش و شادی مشغول بودند، اینک برخی از اراذل شهر خانه را احاطه کردند و در را بهشدّت کوفته، به پیرمرد صاحبخانه گفتند: «مردی را که به خانهات درآمده، بیرون بیاور تا با او همبستر شویم.» (19:22 در عبری: «تا او را بشناسیم».) 23مرد صاحبخانه نزد ایشان بیرون آمد و بدیشان گفت: «نه، ای برادران من! تمنا دارم چنین شرارتی مورزید. از آنجا که این مرد به خانۀ من درآمده است، این عمل زشت را مرتکب مشوید.
24اینک دختر باکرۀ خودم و مُتَعِۀ او اینجایند. بگذارید ایشان را نزد شما آورم. آنان را بیحرمت سازید و هر چه در نظرتان پسند آید با ایشان بکنید، ولی با این مرد چنین کار شَنیعی مکنید.»
25ولی آن مردان نخواستند به او گوش گیرند. پس آن مرد مُتَعِۀ خود را گرفته، او را واداشت تا نزد ایشان بیرون رود. و آنها تمام شب تا صبح با او همبستر شده، بیعصمتش میکردند، و سپیدهدم رهایش نمودند.
26هنگام صبح، آن زن آمده، کنار در خانۀ مردی که سرورش در آنجا بود بر زمین افتاد، و تا روشنایی روز در آنجا ماند.
27صبحگاهان، سرورش برخاست و چون درهای خانه را گشود تا بیرون آمده، به سفر خود ادامه دهد، مُتَعِهاش را دید که کنارِ درِ خانه افتاده و دستهایش بر آستانۀ در است.
28به او گفت: «برخیز تا برویم.» ولی جوابی نیامد. پس او را بر الاغ خود نهاد و برخاسته، به خانۀ خود روانه شد.
29و چون به خانهاش رسید، کاردی برگرفت و مُتَعِهاش را گرفته، جنازهاش را به دوازده تکه تقسیم کرد و آنها را به سرتاسر تمامی قلمرو اسرائیل فرستاد.
30هر که این را میدید، میگفت: «از روزی که بنیاسرائیل از سرزمین مصر بیرون آمدهاند تا به امروز، هرگز چنین عملی کرده یا دیده نشده است. پس در آن تأمل کنید و مشورت کرده، حکم نمایید.»
22و چون به عیش و شادی مشغول بودند، اینک برخی از اراذل شهر خانه را احاطه کردند و در را بهشدّت کوفته، به پیرمرد صاحبخانه گفتند: «مردی را که به خانهات درآمده، بیرون بیاور تا با او همبستر شویم.» (19:22 در عبری: «تا او را بشناسیم».) 23مرد صاحبخانه نزد ایشان بیرون آمد و بدیشان گفت: «نه، ای برادران من! تمنا دارم چنین شرارتی مورزید. از آنجا که این مرد به خانۀ من درآمده است، این عمل زشت را مرتکب مشوید.
24اینک دختر باکرۀ خودم و مُتَعِۀ او اینجایند. بگذارید ایشان را نزد شما آورم. آنان را بیحرمت سازید و هر چه در نظرتان پسند آید با ایشان بکنید، ولی با این مرد چنین کار شَنیعی مکنید.»
25ولی آن مردان نخواستند به او گوش گیرند. پس آن مرد مُتَعِۀ خود را گرفته، او را واداشت تا نزد ایشان بیرون رود. و آنها تمام شب تا صبح با او همبستر شده، بیعصمتش میکردند، و سپیدهدم رهایش نمودند.
26هنگام صبح، آن زن آمده، کنار در خانۀ مردی که سرورش در آنجا بود بر زمین افتاد، و تا روشنایی روز در آنجا ماند.
27صبحگاهان، سرورش برخاست و چون درهای خانه را گشود تا بیرون آمده، به سفر خود ادامه دهد، مُتَعِهاش را دید که کنارِ درِ خانه افتاده و دستهایش بر آستانۀ در است.
28به او گفت: «برخیز تا برویم.» ولی جوابی نیامد. پس او را بر الاغ خود نهاد و برخاسته، به خانۀ خود روانه شد.
29و چون به خانهاش رسید، کاردی برگرفت و مُتَعِهاش را گرفته، جنازهاش را به دوازده تکه تقسیم کرد و آنها را به سرتاسر تمامی قلمرو اسرائیل فرستاد.
30هر که این را میدید، میگفت: «از روزی که بنیاسرائیل از سرزمین مصر بیرون آمدهاند تا به امروز، هرگز چنین عملی کرده یا دیده نشده است. پس در آن تأمل کنید و مشورت کرده، حکم نمایید.»
مزامیر ۱۰۲
#کتاب_مزامیر_فصل_صد_و_دوم
عنوان: روی خویش از من پنهان مکن، دعای شخص ستمدیده، آنگاه که در عجز و ناتوانی، نالۀ خود را به حضور خداوند میریزد.
1خداوندا دعایم را بشنو! بگذار فریاد کمکم به تو برسد!
2در روز تنگیام، روی خویش از من پنهان مکن! گوش خود به من فرا دار، و در روزی که بخوانم، بهزودی اجابتم فرما!
3زیرا روزهایم چون دود سپری میشود، و استخوانهایم همچون اخگرهای فروزان میسوزد.
4دلم همچون علف بریده شده و خشک گردیده است؛ خوردن نان خود را از یاد میبرم!
5به سبب نالۀ بلندم از من جز پوست و استخوان نمانده است!
6همچون جغد صحرا (102:6 مشخصات دقیق این پرنده روشن نیست.) گشتهام؛ مانند بومِ ویرانهها گردیدهام!
7در بستر خود بیدار میمانم؛ چون گنجشکِ تنها بر لبِ بامَم!
8همۀ روز، دشمنانم بر من طعنه میزنند؛ ریشخندکنندگانم مرا لعن میکنند!
9زیرا خاکستر را چون نان میخورم و آنچه را که مینوشم با اشکها درمیآمیزم،
10به سبب خشم و غضب تو، زیرا مرا بلند کردی و سپس به زیر افکندی!
11روزهایم همچون سایۀ شامگاهی گشته، و من چون علف میخشکم!
12اما تو، خداوندا، تا ابد بر تخت نشستهای، و ذکر تو تا جمیع نسلهاست.
13تو بر خواهی خاست و بر صَهیون شفقت خواهی کرد،
= زیرا وقت آن است که بر او نظر لطف افکنی! آری، زمان معین فرا رسیده است!
14زیرا که خادمانت سنگهایش را عزیز میدارند، و بر خاک آن شفقت مینمایند.
15قومها از نام خداوند خواهند ترسید، و همۀ پادشاهان زمین از جلال تو.
16زیرا خداوند صَهیون را بنا خواهد کرد و در جلال خویش نمایان خواهد شد.
17او به دعای بیچارگان التفات خواهد کرد، و استدعای ایشان را خوار نخواهد شمرد.
18باشد که این برای نسل آینده نوشته شود، تا قومی که آفریده خواهند شد خداوند را ستایش کرده، گویند:
19«او از عرش مقدس خود فرو نگریست؛ خداوند از آسمان بر زمین نظر افکند،
20تا نالۀ اسیران را بشنود و محکومین به مرگ را آزاد سازد.»
21تا نام خداوند را در صَهیون بر زبان رانند و ستایش او را در اورشلیم،
22آن هنگام که ملتها گرد هم آیند و ممالک نیز، تا خداوند را بپرستند.
23در میانۀ راه (102:23 منظور ”در میانسالی“ است.) قوّتِ مرا خم کرده، و روزهای مرا کوتاه کرده است.
24پس گفتم: «ای خدای من، مرا در نیمۀ عمرم برمگیر، ای که سالهای تو تا جمیع نسلهاست!
25تو از قدیم بنیان زمین را نهادی، و آسمانها صنعت دستان توست!
26آنها از میان میروند، اما تو بر جا میمانی! آنها همه چون جامهْ مندرس خواهند شد! مانند لباس جایگزینشان خواهی کرد، و از میان خواهند رفت!
27اما تو همان هستی، و سالهای تو را پایانی نیست!
28فرزندانِ خدمتگزارانت قرار خواهند یافت، و نسل ایشان در حضور تو استوارخواهند شد.»
عنوان: روی خویش از من پنهان مکن، دعای شخص ستمدیده، آنگاه که در عجز و ناتوانی، نالۀ خود را به حضور خداوند میریزد.
1خداوندا دعایم را بشنو! بگذار فریاد کمکم به تو برسد!
2در روز تنگیام، روی خویش از من پنهان مکن! گوش خود به من فرا دار، و در روزی که بخوانم، بهزودی اجابتم فرما!
3زیرا روزهایم چون دود سپری میشود، و استخوانهایم همچون اخگرهای فروزان میسوزد.
4دلم همچون علف بریده شده و خشک گردیده است؛ خوردن نان خود را از یاد میبرم!
5به سبب نالۀ بلندم از من جز پوست و استخوان نمانده است!
6همچون جغد صحرا (102:6 مشخصات دقیق این پرنده روشن نیست.) گشتهام؛ مانند بومِ ویرانهها گردیدهام!
7در بستر خود بیدار میمانم؛ چون گنجشکِ تنها بر لبِ بامَم!
8همۀ روز، دشمنانم بر من طعنه میزنند؛ ریشخندکنندگانم مرا لعن میکنند!
9زیرا خاکستر را چون نان میخورم و آنچه را که مینوشم با اشکها درمیآمیزم،
10به سبب خشم و غضب تو، زیرا مرا بلند کردی و سپس به زیر افکندی!
11روزهایم همچون سایۀ شامگاهی گشته، و من چون علف میخشکم!
12اما تو، خداوندا، تا ابد بر تخت نشستهای، و ذکر تو تا جمیع نسلهاست.
13تو بر خواهی خاست و بر صَهیون شفقت خواهی کرد،
= زیرا وقت آن است که بر او نظر لطف افکنی! آری، زمان معین فرا رسیده است!
14زیرا که خادمانت سنگهایش را عزیز میدارند، و بر خاک آن شفقت مینمایند.
15قومها از نام خداوند خواهند ترسید، و همۀ پادشاهان زمین از جلال تو.
16زیرا خداوند صَهیون را بنا خواهد کرد و در جلال خویش نمایان خواهد شد.
17او به دعای بیچارگان التفات خواهد کرد، و استدعای ایشان را خوار نخواهد شمرد.
18باشد که این برای نسل آینده نوشته شود، تا قومی که آفریده خواهند شد خداوند را ستایش کرده، گویند:
19«او از عرش مقدس خود فرو نگریست؛ خداوند از آسمان بر زمین نظر افکند،
20تا نالۀ اسیران را بشنود و محکومین به مرگ را آزاد سازد.»
21تا نام خداوند را در صَهیون بر زبان رانند و ستایش او را در اورشلیم،
22آن هنگام که ملتها گرد هم آیند و ممالک نیز، تا خداوند را بپرستند.
23در میانۀ راه (102:23 منظور ”در میانسالی“ است.) قوّتِ مرا خم کرده، و روزهای مرا کوتاه کرده است.
24پس گفتم: «ای خدای من، مرا در نیمۀ عمرم برمگیر، ای که سالهای تو تا جمیع نسلهاست!
25تو از قدیم بنیان زمین را نهادی، و آسمانها صنعت دستان توست!
26آنها از میان میروند، اما تو بر جا میمانی! آنها همه چون جامهْ مندرس خواهند شد! مانند لباس جایگزینشان خواهی کرد، و از میان خواهند رفت!
27اما تو همان هستی، و سالهای تو را پایانی نیست!
28فرزندانِ خدمتگزارانت قرار خواهند یافت، و نسل ایشان در حضور تو استوارخواهند شد.»
اهمیت ازدواج مسیحی
✍🏻... اهمیت ازدواج یک مسیحی،
خدا در کتاب ملاکی نبی به "عهد" بودن ازدواج اشاره دارد، قوم اسرائیل شکایت میکردند که؛ ما تمام مدت دعا میکنیم، همیشه در معبد هستیم، پس خداوندا چرا به دعاهای ما جواب نمیدهی؟! خدا به آنها اینگونه پاسخ میدهد؛ اما شما میگویید: «چرا نمیپذیرد؟» از آن سبب که خداوند در میان تو و همسر ایام جوانیات شاهد بوده است، همسری که تو به وی خیانت ورزیدهای، با آنکه او همدم تو و همسرِ همپیمان توست. ملاکی ۲: ۱۴ //
بنابراین روی سخن خدا در این آیه با شوهرانی است که به همسرانشان خیانت میکنند، آنچه که مهم است اعمال شما و یا ساعاتی که در کلیسا سپری میکنید نیست، اگر به تعهد خود نسبت به همسراتان پایبند نباشید، به
دعاهای تو گوش نخواهم داد.
خدا در کتاب ملاکی نبی به "عهد" بودن ازدواج اشاره دارد، قوم اسرائیل شکایت میکردند که؛ ما تمام مدت دعا میکنیم، همیشه در معبد هستیم، پس خداوندا چرا به دعاهای ما جواب نمیدهی؟! خدا به آنها اینگونه پاسخ میدهد؛ اما شما میگویید: «چرا نمیپذیرد؟» از آن سبب که خداوند در میان تو و همسر ایام جوانیات شاهد بوده است، همسری که تو به وی خیانت ورزیدهای، با آنکه او همدم تو و همسرِ همپیمان توست. ملاکی ۲: ۱۴ //
بنابراین روی سخن خدا در این آیه با شوهرانی است که به همسرانشان خیانت میکنند، آنچه که مهم است اعمال شما و یا ساعاتی که در کلیسا سپری میکنید نیست، اگر به تعهد خود نسبت به همسراتان پایبند نباشید، به
دعاهای تو گوش نخواهم داد.
Subscribe to:
Comments (Atom)
امثال ۱۶
#کتاب_امثال_فصل_شانزدهم 1تدبیرهای دل از آنِ انسان است، اما پاسخ زبان از جانب خداوند میآید. 2همۀ راههای انسان در نظر وی پاک مینماید، اما...
-
دعا در واقع به معنی گفتار مستقیم با خداوند بدون واسطه و به# تعبیری گفتگوی رو در رو با خداوند است. به عبارتی میتوان گفت #دعای #مسیحی نشس...
-
#دعای ایران ای پدر آسمانی ما،نام تو مقدس باد،در این لحظات در نام عیسی مسیح دعا میکنم که مردم ایران رو در استان ها و شهرها به یاد بیاری،ای خ...
-
با یاری خداوندم عیسی مسیح چراغ روشنی را که به من داده اند بر راه دیگران قرار می دهم مزامیر درجات درس یکم 1 توسط معلم در مسیح کشیش...