با سپاس از سایت کلمه
دوستی دارم که اکنون راهبه است. سالها پیش به اتفاق هم به یک جلسۀ شفا رفتیم. او قبل از جلسه به من گفت که خدا به او گفته است چشمانِ ضعیفش در آن جلسه شفا خواهد یافت و دیگر احتیاجی به عینک نخواهد داشت. بنابراین قبل از آغاز جلسه عینکش را روی زمین انداخت و زیر پا خُرد کرد. دوست من آن روز با شور و حرارت برای شفای چشمانش دعا کرد، اما متأسفانه خبری از شفا نشد. آنچه او شنیده بود نه صدای خدا، بلکه ندای تخیلات خودش بود.
تقریباً در همان ایام، در جلسات دعای خانگیای شرکت میکردم که هفتهای یکبار برگزار میشد. یکی از اعضای گروه که اتفاقاً جوان بسیار نازنینی هم بود گاه و بیگاه به منزلمان تلفن میزد و میگفت خدا به او گفته است باید در فلان ساعت و فلان محلِ بخصوص جلسه دعا داشته باشیم، که البته علاوه بر جلسۀ دعای هفتگیمان بود. اوائل میپذیرفتم، اما بهتدریج که تعداد این تلفنها بیشتر شد خودم را در وضعیت دشواری یافتم. دیگر نمیتوانستم برنامه روزانهام را تنظیم کنم چون هر آن ممکن بود این شخص تلفن میکرد و میگفت خدا گفته است باید در فلان ساعت و فلان محل دعا کنیم. این موضوع خیلی مرا کلافه کرده بود. البته من با تمام وجود مشتاق دعا هستم، اما این وضعیت قدری عجیب بود. یک روز به خودم گفتم چرا خدا مستقیماً با خود من درباره این جلسات صحبت نمیکند؟ مگر من آدم بالغی نیستم؟ در درونم اصلاً احساس آرامش نمیکردم، و به همین خاطر دیگر به تلفنهای این شخص جواب ندادم.
زمانی دیگر همسرم که دختر بزرگمان را آبستن بود، در یک کنفرانس بزرگ #مسیحی شرکت کرده بود. در یکی از جلسات کنفرانس، آقایی یکراست بهطرف او میرود و با لحنی بسیار روحانی میگوید: «فرزندتان پسر خواهد بود!» نمیدانم آن شخص الآن کجاست تا از او بپرسم بر چه اساسی چنان نبوتی کرد.
البته این موضوع که مردم گاه در شنیدن صدای خدا دچار اشتباه میشوند به این معنا نیست که خدا با انسان سخن نمیگوید. خدا پیوسته از طرق گوناگون با انسان سخن میگوید: جهان طبیعت، وقایعِ پیرامونمان، افرادی که با آنها در ارتباطیم، خواب و رؤیا، ندای وجدان، و از همه مهمتر خود #کتابمقدس، همه و همه راههایی هستند که خدا از طریق آن با انسان سخن میگوید. خدا میتواند بهطور کاملاً مستقیم و شخصی در مورد شرایطی که در آن قرار داریم با ما صحبت کند. او شبان نیکوی ماست و ما مسیحیان میتوانیم صدای او را بشنویم و تشخیص دهیم. در این موضوع تردیدی نیست.
اما همانطور که از نمونههای واقعیِ بالا پیداست، گاه پیش میآید که در شنیدن صدای خدا دچار خطا میشویم. البته منظورم پیغامهایی نیست که آشکارا با کلام خدا در تضاد است. منظورم این است که از کجا میتوانیم مطمئن باشیم که خدا به ما میگوید به فلان جلسۀ دعا برویم، با اطمینان برای شفای فلان شخص دعا کنیم، به کشوری دیگر مهاجرت کنیم، یا از انجام فلان کار خودداری ورزیم؟ از کجا بدانیم چه چیزی سخنِ خداست و چه چیزی زاییدۀ تخیلات خودمان یا نتیجۀ خوراک مفصلی است که شب قبل نوشجان کردهایم؟
برای یافتن پاسخ، یکی از بهترین راهها بررسیِ متنی از کتابمقدس است که در آن هم خودِ خدا آشکارا سخن گفته و هم کسی که بهدروغ مدعی است پیغامش از طرف خداست. چنین متنی را در کتاب اول پادشاهان فصل ۱۳ مییابیم:
ماجرا از این قرار است که سلیمان پسر داود برای ساختن خانه خدا در اورشلیم (در یهودا، واقع در پادشاهی جنوب) مالیات سنگینی از مردم گرفته بود. پس از مرگ او، ساکنین سرزمینهای شمالی خواهان دستمزد بیشتری بودند، اما پسر سلیمان که به جای پدر بر تخت نشسته بود با افزایش دستمزد موافقت نکرد. بنابراین ساکنین شمال به رهبری فردی بهنام یربعام سر به شورش گذاشتند و حکومتی مستقل تشکیل دادند. اما یربعام خود را با مشکلی مواجه دید: خانه خدا در اورشلیم یعنی در سرزمین جنوبی قرار داشت و مردم عادت کرده بودند همه ساله برای عبادت به آنجا بروند. بنابراین یربعام که به هیچ قیمتی حاضر نبود قدرت را از دست بدهد، مذهبی دروغین برای مردم اختراع کرد تا آنان بجای پرستش خدای حقیقی در اورشلیم، در همان سرزمین خودشان به پرستش بتها بپردازند. او دو بتکده در مملکتِ خود ایجاد کرد: یکی در بیتئیل و دیگری در دان. به همین جهت خدا نبیِ گمنامی را از یهودا به بیتئیل فرستاد تا بتپرستیِ یربعام را نکوهش کند. خدا بهطور مشخص دو چیز به این نبی میگوید: یکی اینکه در بیتئیل نباید چیزی بخورد یا بیاشامد، و دیگر اینکه نباید از راهی که رفته است به یهودا بازگردد.
نبی گمنام به بیتئیل میرسد و یربعام را کنارِ قربانگاهِ بتها مییابد. تجسم کنید که فضای کاملاً مذهبیای حکمفرماست و پادشاه و کاهنینش آمادهاند قربانی بگذرانند که ناگاه صدای خشمگینانۀ نبیِ تازهوارد سکوتِ آنجا را میشکند. نبی خطاب به قربانگاه فریاد میزند: «کاهنانِ بتخانههایی که در اینجا بخور میسوزانند همگی بر روی تو قربانی خواهند شد و استخوانهایشان بر آتش تو خواهد سوخت!» سپس برای آنکه ثابت کند سخنش از طرف خداوند است میگوید: «این قربانگاه شکافته خواهد شد و خاکسترش به اطراف پراکنده خواهد گردید!» طبعاً پادشاه با دیدن این صحنه سخت به خشم میآید و مثل هر حاکمِ مستبدِ دیگری بیدرنگ دست خود را دراز کرده، دستور میدهد آن نبی گستاخ را دستگیر کنند. اما ناگهان دستش در همان حالت خشک میشود! قربانگاه نیز در برابر دیدگان حیرتزدۀ پادشاه و اطرافیانش به دو نیم میشود و خاکستر روی آن در اطراف پراکنده میگردد. پادشاهِ وحشتزده، تمناکنان از این نبی میخواهد دستش را به حالت اول برگرداند. او هم در کمال بزرگواری چنین میکند. پادشاه نفس راحتی میکشد و میکوشد ادای میزبانی سخاوتمند را درآورَد. بنابراین نبی را به ضیافتی در کاخ خود دعوت میکند. اما نبی که در مورد این موضوع صدای خدا را روشن و واضح شنیده است پاسخ میدهد: «حتی اگر نصف کاخ سلطنتی خود را به من بدهی همراه تو نمیآیم، زیرا خداوند به من فرموده تا وقتی اینجا هستم نه نان بخورم و نه آب بنوشم، و حتی از راهی که آمدهام به یهودا برنگردم!» عجب جوابِ دندانشکنی! نبیِ گمنام سوار الاغش میشود و از راهی دیگر به طرف یهودا به راه میافتد. تا اینجا همه چیزی بهخوبی پیش رفته بود. نبی از دستور خدا اطاعت کرده بود و حتی لذیذترین خوراکهای پادشاه نیز در عزم او برای اطاعت از صدای خدا خللی ایجاد نکرده بود. اما ناگهان ورق برگشت. چرا؟ چون صدای دیگری شنید که از طرف خدا نبود. نبیِ داستانِ ما کمی که از شهر دور شد، درختِ بلوطی دید و از آنجا که پس از نکوهش پادشاه و قربانگاه او خسته و گرسنه بود، تصمیم گرفت قدری زیر سایۀ آن استراحت کند.
در این بین، نبی دیگری نیز بود. پسران این نبیِ پیر که آن واقعۀ شگفتانگیز را به چشم خود دیده بودند، نزد پدرشان رفتند و ماجرا را از سیر تا پیاز برای او تعریف کردند. نمیدانیم در فکر آن نبی دیگر چه میگذشت. شاید پیش خود میگفت: «ای کاش من جای این نبیِ غریبه بودم و چنین قدرتی داشتم!» شاید هم فکر میکرد که اگر این شخص واقعاً نبی است، بد نیست او را به خانه خود دعوت کند و از او پذیرایی نماید تا مردم ببینند و از آن پس بیشتر به او احترام بگذارند. به هر حال این نبیِ پیر بهدنبال نبیِ داستان ما رفت و او را زیر درخت بلوط یافت و به صرف غذا دعوتش کرد. اما نبی اول به او همان جوابی را داد که به پادشاه گفته بود. بااینحال این نبی دوم زیرکتر از آن بود که به این آسانی منصرف شود. او گفت: «من هم مثل تو نبی هستم و فرشتهای از جانب خداوند پیغام داده که تو را پیدا کنم و با خود به خانه ببرم و به تو نان و آب دهم.» (اما او دروغ میگفت).
نبیِ داستانِ ما که از فرطِ گرما به تنگ آمده بود و خسته و گرسنه و تشنه بود، سخن نبی پیر را باور کرد و عازمِ خانهاش شد. اما متأسفانه آن غذا، آخرین خوراکِ زندگیاش بود. در حالیکه هر دو نبی سرگرم خوردن و نوشیدن بودند، ناگاه کلام خداوند از دهان نبی پیر به قهرمان داستان ما هشدار داد که از دستور خدا سرپیچی کرده و جسدش در کنار پدرانش دفن نخواهد شد. همین طور هم شد. نبیِ یهودا در راه توسط شیری کشته شد.
این داستان بسیار مناسبِ حال مسیحیانی است که میخواهند بدانند چطور میتوانند صدای خدا را از صداهایی که به اشتباه تصور میکنند از طرف خداست، تشخیص دهند. در این داستان هم به نمونهای برمیخوریم از صدایی که آشکارا از طرف خداست و اگر از آن اطاعت شود نتایجی شگفتانگیز و تکاندهنده در پی خواهد داشت، و هم نمونهای میبینیم از صدایی که مدعی است از طرف خداست اما در واقع چنین نیست و نتیجهای جز ویرانی و مرگ ندارد.
|
Saturday, 27 October 2018
صدای خدا 1
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
امثال ۱۶
#کتاب_امثال_فصل_شانزدهم 1تدبیرهای دل از آنِ انسان است، اما پاسخ زبان از جانب خداوند میآید. 2همۀ راههای انسان در نظر وی پاک مینماید، اما...
-
دعا در واقع به معنی گفتار مستقیم با خداوند بدون واسطه و به# تعبیری گفتگوی رو در رو با خداوند است. به عبارتی میتوان گفت #دعای #مسیحی نشس...
-
#دعای ایران ای پدر آسمانی ما،نام تو مقدس باد،در این لحظات در نام عیسی مسیح دعا میکنم که مردم ایران رو در استان ها و شهرها به یاد بیاری،ای خ...
-
با یاری خداوندم عیسی مسیح چراغ روشنی را که به من داده اند بر راه دیگران قرار می دهم مزامیر درجات درس یکم 1 توسط معلم در مسیح کشیش...

No comments:
Post a Comment