Sunday, 28 April 2019

شعر پرستشی

در سکوت تاریکی گناه نشسته بودم
همه جا سکون بود و بی خدا
ناله و فغان گلویم را میفشرد
خنده بر لب و شوق در چشمانم رخت بسته بود
پر از افکاری مرگبار
پر از خالی مهربانی
دستانی بی کمک
ناگاه صدایی آمد
پایهایی شتابان به سویم می آمد
مردی سوار بر اسبی سفید
شمشیری بر دهان
او همان بود که گفتند:
بستند دستان و پایهایش به صلیب آویختند
او خود کلمه بود
پر نور
ابدی
عمانوئیل
خدا با ما
خدا در ما
دستان زنجیر بسته ام را به سوی او دراز کردم
خدایا خدایا
بازم کن رهایم کن
پروازم ده در زیر بالهایت
پناهم ده
جز تو کی تواند
هیچ
ای تو که آمد به کوی بی کسی هایم
تویی صاحب روز واپسین
پایهایم را برهان از ره بیراه
روحم را تازه گردان
با لمس دستانت
تو را هر روز چشم براهم
تا به ابد تو را خوانم
مرا دوست داری
و من تو را
ای زیباترین زیبا روی
تو را هر روز چشم در راهم💖💖

No comments:

Post a Comment

امثال ۱۶

#کتاب_امثال_فصل_شانزدهم 1تدبیرهای دل از آنِ انسان است، اما پاسخ زبان از جانب خداوند می‌آید. 2همۀ راههای انسان در نظر وی پاک می‌نماید، اما...