لغت فوق به معنای محبوب می باشد.
داود هشتمین و جوانترین پسر از پسران یسّا از اهالی بیت لحم و از قبیله یهودا #بود. از نام مادر وی اطلاعاتی در دست نیست و در جایی نوشته نشده است. داود از نظر ظاهر جوانی شاداب، سرخ رو، خوش قیافه و ظریف بود و چشمانی زیبا داشته است.
داود در جوانی دارای شغل چوپانی بود و گوسفندان پدر خود را در سرزمین یهودا به چراگاه میبرد. مبارزه وی با یک شیر و خرس در چراگاه و کشتن آنها، #نشان از شجاعت وی داشته است.
داود از طرف خداوند برای پادشاهی بر #اسرائیل به جای شائول انتخاب شد و توسط سموئیل با روغن مسح گردید و روح خداوند بر او قرار گرفت.
زمانی که بین اسرائیل و فلسطینیان جنگ در گرفت، سه تن از برادران داود به نام، اَلِیآب و اَبِیناداب و شَمّاه در میدان جنگ حضور داشتند. جُلْیات نام مرد مبارزی از شهر جَتّ بود که در اردوی فلسطینیان، فرمانده سپاه بود. وی دارای قامتی بزرگ و غول آسا بود. فلسطیان در میان سُوكُوه و عَزیقَه در اَفَسْدمّیم اردو زده و برای جنگ با اسرائیلیان آماده شدند، جُلْیات فلسطینی آنان را به مبارزه دعوت میکرد و هیچکس نبود که قدرت مبارزه با وی را داشته باشد. داود پس از آنکه وارد جبهه جنگ شد، اَلِیآب برادر داود، او را برای حضور در میدان نبرد مورد نکوهش قرار داد. داود نزد شائول رفته و از وی اجازه مبارزه با جُلْیات را گرفته و به جنگ وی رفت. جُلْیات به سبب سنگی که داود توسط فلاخن به سر وی پرتاب کرد، در درّه ایلاه کشته شد و اسرائیلیان پیروز شدند. داود شمشیر جلیات را به معبد خداوند تقدیم کرد. بعد از کشته شدن جلیات به دست داود، و زمانی که سر جلیات در دستش بود، توسط ابنیر فرمانده سپاه، به حضور شائول معرفی گردید. شائول داود را در اورشلیم نگاه داشت و نگذاشت به خانه پدرش برگردد.
پس از دور شدن روح خدا از شائول، روح پلید بر وی قرار گرفت، این روح برای آزار شائول بر وی قرار میگرفت. نزدیکان شائول به او گفتند: اگر اجازه دهی, نوازندهای که در نواختن چنگ ماهر باشد پیدا کنیم تا برایت چنگ بنوازد و تو را آرامش دهد. سپس به دنبال داود فرستادند. روح پلید پس از چنگ نواختن داود، شائول را رها میکرد. داود مورد پسند شائول قرار گرفت و یکی از محافظان شائول گردید و پیش او ماند.
یوناتان پسر شائول از داود خشنود و او را دوست داشت و با داود عهد دوستی بست و ردا و شمشیر و کمان و کمربند خود را به او داد. شائول داود را بر اثر لیاقتش در انجام امور، یکی از فرماندهان سپاه خود کرد.
پس از جنگ بر جلیات به واسطه سرودی که مردم خواندند و داود را در مرتبه بالاتری در سرود خود قرار دادند، شائول خشمگین شده و به داود حسادت کرد، و از آن روز به بعد از داود کینه به دل گرفت. فردای آنروز زمانی که داود مشغول چنگ زدن برای شائول بود، وی دو بار به طرف داود نیزه پرتاپ کرد که او را بکشد، ولی نیزهها به داود اصابت نکرد. شائول او را از دربار اخراج و سپس شغل پایین تری در سپاه خود به وی داد.
داود هر روز بیشتر در نظر مردم مورد تحسین قرار میگرفت و شائول بیشتر از قبل دچار هراس میگردید. شائول تصمیم گرفت دختر خود میرَب را به داود به زنی بدهد و در اصل میخواست او را به جنگ با فلسطینیان بفرستد تا داود کشته شود، اما داود نپذیرفت. پس از چندی به داود گفتند که میکال دختر دیگرش داود را دوست میدارد و شائول خوشحال شد، زیرا فرصت دیگری برای کشتن داود به دست فلسطینیان بود. دوباره به داود پیشنهاد دامادی شائول را دادند، اما داود گفت که من پول کافی برای پرداخت مهریه دختر پادشاه ندارم. و شائول شرط آنرا صد قلفة از مردان کشته شده فلسطینیان کرد. داود آنرا پذیرفت و با افراد خود رفته و دویست تن از فلسطینیان را کشته و قلفة آنان را برای شائول آورد و بدین ترتیب میکال را به زنی داود درآوردند و داود داماد شائول پادشاه گردید. داود در نبرد با فلسطینیان بیشتر از سایرین موفق بود و نام او بیشر بر سر زبانها میافتاد و میکال نیز او را دوست میداشت و این باعث ترس بیشتر شائول و دشمنی او با داود میگردید.
شائول به پسر خود یوناتان و افرادش گفت، که داود را بکشند. یوناتان به داود اطلاع داده و او خود را پنهان کرد. یوناتان پس از گفتگو با شائول، او را از کشتن داود منصرف کرد و داود دوباره به نزد شائول بازگشت. اما پس از چندی دوباره میخواست او را با پرتاب نیزه خود بکشد، اما نیزه به داود برخورد نکرد و او فرار کرد. شائول سربازانی را به خانه او فرستاد که زمانیکه از خانه بیرون میآید، او را بکشند، اما میکال زن داود، او را با خبر ساخته و داود با کمک میکال از طریق پنجره فرار کرد.
داود پس از فرار به شهر رامَه به نزد سموئیل رفت و تمام ماجرا را برای سموئیل تعریف کرد و سپس با او به نایوت رفته و در تحت حمایت سموئیل آنجا بماند. شهر رامَه در حدود پنج کیلومتری محل اقامت شائول قرار داشت. شائول سه بار افرادی را جهت کشتن وی به نایوت رامَه فرستاد، اما روح خدا بر آنان قرار میگرفت و نمیتوانستند ماموریت خود را به انجام برسانند. سرانجام خو شائول تصمیم گرفت به نایوت رامَه برود، اما در بین راه روح خدا بر وی قرار گرفت و تا نایوت نبوت میکرد، و مردم گفتند: « آیا شائول هم نبی شده است؟ ». گفته میشود که مزبور شش، هفت و یازده در این زمان توسط داود سروده شده است.
داود از شهر رامَه نیز گریخته و به نزد یوناتان آمد و از او خواست که به وی کمک کند تا بداند، آیا شائول هنوز قصد کشتن او را دارد یا خیر؟ یوناتان پس از آگاهی از اینکه شائول همچنان قصد کشتن او را دارد، به داود اطلاع داد، زیرا که با داود دوست بسیار صمیمی بود و با او عهد بسته بود.( سموئیل باب بیست ).
زمانی که #داود از دست شائول فرار میکرد، به نوآب نزد اخیملک رفته و گفت شائول مرا جهت انجام کاری مامور کرده است و به نان و سلاح نیاز دارم. اخیملک پنج نان #مقدس و شمشیر جُلیات فلسطینی را به وی داد. داود سپس به نزد پادشاه فلسطینیان اَخیش در شهر جَت که مرکز فلطینیان بود، رفت ولی اَخیش وی را نپذیرفت. وی از شهر جَت به غار عَدُلاّم رفته و درآنجا چهارصد نفر به او پیوستند و با آنان به مِصْفَه موآب و نزد پادشاه موآب رفته و برای چندی آنجا بماند و سپس به واسطه سخن جاد نبی، آنجا را ترک کرده و به سرزمین یهودا رفت.
داود زمانی که شنید فلسطینیان با مردم قَعِیلَه جنک کرده و خرمنهای آنان را غارت میکنند، با فلسطینیان وارد جنگ شد و آنان را شکست داد و سپس پس از آگاهی از آمدن شائول به قَعِیلَه، آنجا را ترک کرده و در غارهای کوهی در بیابان زیف زندگی میکرد و پس از آگاهی از آمدن شائول به دنبال او به جنگل زیف رفته و در آنجا ساکن شد. داود چون باخبر شد که شائول به آنجا میآید، با افرادش به بیابان مَعُون در عَرَبَه واقع در جنوب یهودا رفت و شائول نیز آنان را تعقیب میکرد و داود دیگر راه فراری نداست، ولی در همان حال به شائول خبر دادند که فلسطینیان حمله کردهاند و شائول ار تعقیب داود دست برداشت و داود در غارهای عَین جَدی پنهان گردید.
شائول پس از بازگشت از جنگ با فلسطینیان به تعقیب داود در بیابان عَین جَدی رفت و زمانی که شائول وارد غاری شد، داود و دوستانش در انتهای غار بودند و میتوانستند شائول را بکشند، ولی داود از کشتن شائول به خاطر اینکه برگزیده خداوند بود، اجتناب کرد.
پس از مرگ سموئیل، داود و افرادش به بیابان فاران رفته و در آنجا ساکن شدند. نابال گله دار ثروتمندی در جنوب یهودا بود که در مَعُون زندگی میکرد. داود زمانی که نابال مشغول چیدن پشم گوسفندانش بود، افراد خود را نزد او فرستاد و گفت زمانی که شبانان تو نزد ما بودند، از آنها حمایت و یکی از گوسفندان تو نیز کم نشد، و حال هر چه میتوانی برای این افراد به انجام برسان، اما افراد داود با واکنش بد نابال مواجهه شدند و داود با چهار صد نفر تصمیم گرفت به آنجا رفته و تمام خاندان او را از بین ببرد. اما ابیجایل همسر نابال، که زنی زیبا و باهوش بود با هدایایی به استقبال داود شتافته و او را از تصمیمش منصرف نمود. فردای آنروز وقتی نابال از وقایع مطلع شد، سکته کرد و پس از ده روز مرد.داود از ابیجایل خواستگاری کرد، و ابیجایل به همسری داود درآمد. و همراه با زن دیگر داود، در پیش داود ساکن شدند. داود زن دیگری نیز به نام اَخینُوعَمِ یزْرَعیلیه نیز داشت، زیرا شائول دخترش میکال را که زن داود بود به شخص دیگری به نام فَلْطی داده بود.
شائول دوباره برای یافتن و کشتن داود، با سه هزار نفر به بیابان زیف رفت. ولی زمانی که شائول و سپاهیانش در خواب بودند، داود و ابیشای به محل خواب شائول رفته و ابیشای زمانی که شائول در خواب بود، از داود اجازه خواست که او را بکشد ولی داود او را از کشتن شائول منع کرد و تنها نیزه و سبوی آب شائول را با خود بردند. شائول پس از آگاهی از ماجرا از جنگ با داود منصرف شد و مراجعت کرد.

No comments:
Post a Comment